تبليغاتX
ثانیه ها - من اومدم یلدا بازی
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

 

انگار این آقای سیدی و چهار راه ول کن نیستن. باشه من هم اعتراف می کنم

۱- سال سوم دبیرستان یه معلم جغرافی داشتیم اسمش واحد منصوری بود .آدم جالبی بود و معمولا خیلی از خود راضی بود و سر به سر همه بچه ها میذاشت. یه روز من و یکی از  بچه ها تصمیم گرفتیم حالشو بگیریم. می دونستیم یه صندلی تو انباری  کنار کلاس هست که یکی از پایه هاش شکسته.  قبل از کلاس منصوری ساعت استراحت که شد همه بچه ها رفتن بیرون ولی ما موندیم و اون صندلی رو  با صندلی معلم  عوض کردیم و یه جوری پایه اش رو جا دادیم که معلوم نشه خرابه!.  خیلی هم مواظب بودیم که کسی روش نشینه. خلاصه منصوری اومد مثل همیشه سر حال بود. همین که نشست رو صندلی یه دفعه اون پایه در اومد و  منصوری با کله خورد زمین و چهار چرخش رفت هوا! فقط پاهاشو می دیدیم که تو هوا تکون می خورد! .مرده بودیم از خنده. بیچاره چنان خورد زمین که تا چند دقیقه گیج بود .  بعد که سر حال اومد کاردش می زدی خونش در نمی اومد . حاضر بود به لو دهنده عامل این کار نمره بیست بده ولی کسی که نمی دونست! ما هم که بروز ندادیم.. ولی بعد از اون اتفاق کلا رفتارش با کلاس ما عوض شد... فکر کنم هنوزم نمیدونه کار کی بود ..

 

حالا دومیش. نمی دونم چقد میوه درخت بلوط روی می شناسین . بلوط تازه رو وقتی بندازی تو آتیش  پوست اولیش که خیلی سفته  می ترکه و یه صدای تقریبا بلندی مثل ترقه می ده:یه معلم داشتیم همیشه خدا سردش بود زمستون هم بود و مدرسه ما رو هم تازه ساخته بودن و هنوز بخاری هاشو وصل نکرده بودن. موقتا یه علا الدین(چراغ نفتی ها) گذاشته بودن تو کلاس . این آقا هم سرما خورده بود و تو کلاس خوابش برد. من هم اون روز یه چنتایی از این بلوطها دستم بود .وقتی معلمه خواب بود از فرصت استفاده کردم و دوتاشو انداختم تو چراغ. بعد از یه پنج دقیقه ای  هر دوتا بلوطه با هم منفجر شدن و..... 

سومیش: یکی از فامیلامون  که شدیدا ازش بدم می اومد خیلی میومد خونمون نمی دونم چرا ازش خوشم نمیومد. همیشه خدا هم باهاش دعوا میکردم. یه روز از یکی از بچه ها تو کلاس شنیدم که اگه بخواین کسی رو که ازش متنفرین دیگه نبینین برین یواشکی تو کفشش نمک بریزین. تا یه مدت پیداش نمی شه!!!!!!!!!!!!!! می خواستم ببینم واقعیت داره این حرف یا نه. یه روز ظهر که اون خواب بود رفتم یواشکی یه کمی  نمک ریختم تو کفشش. اما یه دفعه با خودم گفتم بزار زیاد بریزم تا دیگه هیچ وقت نبینمش .اومدم و تو هر لنگه کفشش یه مشت نمک ریختم. بعد هم رفتم خوابیدم .ولی خدا خدا می کردم کسی نفهمه.وقتی بیدار شدم رفته بود. خوشحال شدم اما انگاری این طرح هم بیخود بود.چون دوباره شب اومد خونه و داشت به مامانم می گفت نمی دونم چرا انگشتام و زخم شده و میسوزه ؟ منم از ترس صداشو در نیاوردم.

 

بقیش بمونه واسه سال دیگه

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:18 | لینک  |