تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

 

دلم گرفته اي دوست

 هواي گريه با من

گر از قفس گريزم

كجا روم كجا من؟

امروز درست 3 ماه از آخرين ديدارمون گذشت. از تلخ ترين اتفاق زنديگم . درست ۳ ماهه که نه ديدمت و نه صداتو شنيدم بابا... تو اون 15 روزي كه بي حركت روي تخت بيمارستان خوابيده بودي ، هر روز به اميد يه نشانه كوچك از هوشياري و بيرون اومدن از اون كماي لعنتي، مسير روزنامه تا بيمارستان رو مي رفتم  تا زودتر ببينمت. اما....

اين روزا وقتي فارغ از كار ،شماره خونه رو ميگيرم، منتظرم بازم خودت جواب بدي و بگي چطوري بابا؟ اما.....

دلم تنگ شده برات خيلي.......

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:24 | لینک  | 

 

بالاخره بعد از 4 سال درس خوندن تو اون دانشكده فسقلي خيابون دماوند فارغ التحصيل شدم.هر چند كه فارغ‌التحصيلي اون هم پس از امتحانات نفسگير پايان ترم(خودمونيم اين ترم فقط 10 واحد داشتم ولي  اوضاع روحي اما..) يك روي سكه است و دوندگي‌هاي پس از اون و چانه‌زني بر سر بدهكار بودن يا نبودن به دانشگاه يك روي ديگر.

واقعيتش فقط 2 ترم اول رو مثل بچه ادم درست و حسابي سر كلاس رفتم .وقتي سر از روزنامه در آوردم ديگه همه فكر و ذكرم شده بود كار و كار و كار. و واقعيت ترش اينكه الان يه كمي پشيمونم . چون هميشه قبل از تموم شدن كلاس هايي كه شايد كل ترم 5 جلسه هم نبودم بدو بدو ميرفتم روزنامه و تمام.

 يا حتي ساعت هاي بيكاري بين كلاس هام هم كه مي تونستم لا اقل با دوستام  بگم و بخندم ، تونشست هاي خبري گذشت.

حالا هم هر چند تا گرفتن مدرك هنوز راه درازي مونده و حداقل 2 روز هفته رو بايد دانشگاه برم، اما خوب  دوران خوبي بود و بالاخره تمام شد.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 11:57 | لینک  |