حدود یه ماهی میشه که کار کردن در سرویس های اقتصادی روزنامه های نیم بند خصوصی رو ـ با همه تجارب تلخ و شیرین ـ سپردم به اهلش و سر از روزنامه ایران درآوردم. فعلا به عنوان مسئول ویژه نامه روزانه یکی از استان هاو مانند حدود صد نفر تحریریه ساختمان شماره 2 این روزنامه باید در زمین دولت نهم توپ بزنم! اینجا هر روز ایران زمین به عنوان ضمیمه استانی روزنامه تهیه و لای ایران اصلی راهی استانها میشه.
اما دلیل نوشتن این پست اتفاق جالبیه که چند روز پیش تو مسیر پیاده روی تا دفتر روزنامه برام افتاد. حوالی 8 صبح روز جمعه بود و خیابونا سوت و کور و خلوت و هر ازگاهی عبور موتور سیکلت ویا خودرویی سکوت را می شکست. سرم تو لاک خودم بود و برای گزارشی که باید تا قبل از ظهر نهایی کنم در ذهنم لید ردیف می کردم. وسطای راه متوجه نگاههای عجیب سرنشینان تک و توک ماشین هایی شدم که از کنارم رد می شدن. ماشینا سرعتشون رو هم که به من می رسیدن کم می کردن. اولش فکر کردم شاید تو این قسمت شهر عجیب باشه که یه خانم این وقت روز تعطیل بیرون اومده. شایدم همشون از اون جور آدما هستن!! اما نه یکی دوتاشون که نگاه میکردن خانم بودن.... کم کم نگاهها و توقف ها زیاد شد.یه ماشین هم چند متر جلوتر ترمز کرد و یکی دو نفر با موبایل عکس گرفتن. من که همچنان بی خیال و از همه جا بی خبربودم دیگه، حسابی به خودم مشکوک شدم ، داشتم سرتا پای خودم رو محض احتیاط ورانداز می کردم که یهو یه جونور گنده نرم و موزون درست چسبیده به مانتوم از بغلم رد شد..... یه سگ پشمالوی گنده درست هم هیکل و شکل بل توی کارتون بل و سباستین.... هول شدم و از ترسم جیغ کشیدم، بی هوا دویدم سمت پیاده روی اون ور خیابون.... بل هم مسیرشو تغییر داد و اومد این ور خیابون. دستپاچگی منو که دید سرعتشو زیادتر کرد و رفت جلوتر سر خیابون صاف توی مسیری که باید رد می شدم چمپاتمه زد و وایساد. زل زده بود تو چشام. منو می گی با ترس و لرز و تردید دنبال راه در رویی، چیزی بودم و بل انگار که بعد از سالها سباستینش رو یافته هیچ رقمه ول کن نبود... ولی خدایی من بیچاره چه شباهتی می تونستم به سباستین داشته باشم. یه آقایی که اون ور خیابون داشت جلوی مغازه اشو مرتب می کرد ترس و دستپاچگی منو که دید گفت: شما حواستون نبود سگه از اون بالا اول خیابون که پیچیدین دنبالتون بود، ما خیال می کردیم سگ شماست.... با عجله و بریده بریده گفتم: نه آقا من سگم کجا بود...
انگاری سگ پشمالوی گنده اصلا ول کن نبود، من رفتم و اون اومد، اون رفت و من اومدم، کوچه به کوچه و خیابون به خیابون... من با ترس و لرز و تردید و اون مطمئن و سرخوش.... هر ازگاهی ازم جلو می زد و سر اولین کوچه می ایستاد تا مسیرم دستش بیاد و دوباره میفتاد دنبالم... خیالم راحت شده بود که از حمله و پارس و گاز گرفتن خبری نیست اما بازم ترس و دلهره راحتم نمی ذاشت. با خودم گفتم بالاخره که چی... حالا اگه پله های روزنامه رو گرفت و پا به پام راه افتاد و اومد بالا توی تحریریه، چه خاکی تو سرم کنم....؟! پیچیدم تو کوچه روزنامه، بل هم پیچید و ازم جلو زد و چند متر جلوتر باز وایساد .نگاهش مهربون بود وعجیب.... دیگه هیچ ازش نمی ترسیدم، اما از سردبیرمون می ترسیدم.. نکنه بل بخواد بیا بالا....دوباره و جلوتر از من راه افتاد از در ساختمون روزنامه که رد شد، نفس راحتی کشیدم. سریع رفتم سمت در، خیالم که راحت شد وایسادم دوباره نگاش کردم.. برگشت، اون طرف کوچه روبروی در ساختمون وایساد... نگاهش عجیب بود.....
حدود یه ساعت بعد یکی دوتا از دخترای روزنامه که اومدن بالا داشتن تعریف می کردن یه سگ گنده و پشمالوی خوشگل جلوی روزنامه ووایساده ..با موبایل ازش عکس گرفتیم ...و موبایله دست به دست گشت وگشت و رسید به من.. خودش بود ، نگاهش خیلی عجیب بود ....