...یا حضرت عباس , چه کار کنم, یک روز بیشتر نمونده به روز 25 مرداد.
خدایا ای چه زندگی لجنیه که ما داریم؟ نه کاری نه پولی نه خونوادی پولداری نه قیافه و تیپ خوبی و نه با آدموی سرشناسی آشنا هسیم. فقط دو توحسن به ما دادی یکی پرروئی و یکی هم ... ولش کن ,خشت مالیم شد حسن؟
25 مرداد روز تولد مهتاب بود , خیلی دوسش دوشتم,ایقد که اگه میگفت امروز آش نذری داریم ,حاظر بودم گوساله بشم و سرمن ره ببرن واسی تو آش نذریشون.
ولی چه فایده؟واسی تولدش پول ندوشتم حتا یی شاخی گلی بخرم ,چه خواسه به
بهترین هدیه دنیا.
دزدی ؟ ها خوب فکریه,من که هم دل وجیگرشو دارم هم خیلی تر و فرزم,میرم تو ایی عطر فروشیو و خلاصه یی چی بلند میکنم,
ولی نه عطرم خوب نیس, ها ا ا فهمیدم......
یادش بخیراوون سال24مرداد با دوچرخه نصف بیشتر شیرازو پا زدم,تا پیداش کردم,
نرسیده به هوابرد,بهترین هدیه دنیا اونجا رو دیوار بود.
شرط میبندم به فکر هیچکدومتوون نمیرسه چی چی بود.
خب چون خوشوم نمیاد کسی ره تو خماری بیزارم واستون میگم.
ها آقا دوچرخو ره به دیوار تکیه دادیم و پیچ گوشتی موسه(دسته!) بلندی آوردیم و باهاش تابلو شهرداری که بزرگ روش نوشته بود کوچه مهتاب رو کندیم و بعد هم کادو پیچیش کردیم و فرداش بهش دادیم......
چند سال پیش ایران رفتم , اسم اون کوچه عوض شده بود .ولی بی اختیار یاد شعر:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم , همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
پی نوشت1: یادتون هست که تا همین چند وقت پیش به هر دری می زدم که دوستان دنیای مجازی اینترنت و دوستان دنیای واقعی خارج از نت محض رضای خدا هم که شده خاطراتی از دوران دانشجوییشون رو برای بفرستند تا بلکه صفحه دانشگاه روزنامه کمی پربارتر بشه و آقای سردبیر و مدیر مسئول بجای غر غر بهبه و چه چه کنن! این وسط برخی دوستان خاطرات جالب و منحصر بفردی برام ایمیل کردند که خودسانسوری و ترس از عواقب کار باعث شد که خیلی از از خاطره ها ... بگذریم......خاطره شیطنت دوران جوانی خشت مال یکی از این دست خاطره هاست. دوست عزیزی که این خاطره رو با اسم با مسمای خشت مال از آمریکا اونم نوادای آمریکا اختیار تام داد که هر جا خواستم ازش استفاده کنم و من هم ثانیه هایم را با آن پربار کردم.....
پی نوشت2: راستی به نظرتون مهتاب هنوز اون کادو را پیش خودش نیگر داشته؟ اصلا کاش می دونستم خشت و مهتاب بعد ها به هم رسیدن یا .....
اینقدر این دست اون دست کردم، تا کل حال و هوای عید و تعطیلات از سرم پرید، آخر سر هم هیچی به هیچی.و به همین راحتی از اون همه این ور و اون ور گشتن و عیدی گرفتن ودید و بازدید و خاطره ترش و شیرین عید، امان از حوصله نوشتن یک پست و به همین راحتی سر ثانیه ها بی کلاه موند.....ولی از قدیم گفته اند: ماهی قزل آلا را هر وقت از مغازه بگیری تازه است!!!
هر چند 20 روز از عید گذشته و عیدی گرفتن دیگه کهنه شده ، اما ناصر یمین مردوخی، پدر یا به قولی پدر بزرگ بچه های روزنامه ابتکار، امروزبه رسم هر ساله اش به هر کدام از بچه های تحریریه و فنی نفری یک دونه هزاری تر و تمیز و خشک عیدی داد.
خدا خیرش بدهُ عیدی رو هر وقت از بزرگترا بگیری به یک دردی می خوره. می دونم خوب نیست و نباید عیدی پدربزرگها رو به همین راحتی خرج کرد، اما راستشو بخواهید حتی یک ریال پول همراهم نبود و حوصله اتوبوس سوار شدن رو هم نداشتم......تاکسی آریاشهر!!!
