دیروز روز ولنتاین بود. فکر نکنم لازم نباشه در مورد اساس و پایه این روز توضیح بدم چون همه می دونید کلودیوس دوم در روم باستان سرباز ها رو به خاطر اینکه بهتر بجنگن از ازدواج منع میکنه و کشیکی به نام والنتیوس مخفیانه عقد سرباز ها رو جاری میکنه و آخرش هم خودش عاشق میشه و وبالاخره کشته میشه.... حالا من میخوام بدونم این چه ربطی به ما ایرانیها داره؟؟ امروز با یه سر وب گردی و خوندن کامنتها ی وبلاگ بچه ها، گشتن تو اینترنت و روزنامه ها تونستم بفهمم این رسم چقدر جای خودشو بین جوونای ما باز کرده . اونا تمامی جزییات این روزو میدونستن اما مطمئنم که حتی اسم (سپندار مذگان. روز باستانی عشق ما ایرانیها )هم به گوششون نخورده . چون کوچکترین اشاره ای به این روز بین اون همه کامنت و تبریکات مختلف نبود.بهتره بدونیم این روز تو تقویم قدیمی ما ایرانیهاحدود بیست قرن پیش از میلاد وجود داشته در حالی که روز ولنتاین سه قرن پس از میلاد بین رومیان به وجود اومده. جالب تر اینکه تو تقویم جدید سپندار مذگان مصادف شده با 29 بهمن یعنی سه روز بعد از ولنتاین.فرنگی .حالا چی شده که ولنتاین رو همه میشناسن اما سپندار مذگان رو نه؟؟
مردم ما این روزا برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي رو نشان فرهنگ و تجدد مي دونن. براشون فرقی نمیکنه سر سفره عید باشن یا نباشن. ولی حتی برای قشنگی هم که شده درخت کریسمس رو حالا یا تو خونه ها یا پشت ویترین مغازه میذارن.کافیه روز عید یه سر به خیابونای شهر بزنین همه چیز دستتون میاد.جایی خوندم بیشترین هدایا و کارت پستالها بعد از جشن عید نوروز، زور ولنتاین تو کشور ما رد و بدل میشه.خیلی جالبه به خدا.!!!
شايد هنوز دير نشده باشد و چقدر خوب میشد اگه روز عشق را از 25 بهمن (والنتاين) به 29 بهمن ماه روز عشق ايرانيان باستان منتقل کنيم.
ببخشید خانوما سکه دارین ؟
هنوز چند قدمی از در دانشگاه دور نشده بودیم . به طرف صاحب صدا برگشتیم ، یه آقای 45-50 ساله بود .
بله حتما..
سه تایی کیف هامون رو زیر و رو کردیم و.. بفرمایید!
ممنونم!، باید یه تلفن فوری بزنم سکه همرام نبود!
به نظر آدم موجهی می اومد . یعنی پوشش و لفظ قلم حرف زدنش اینجور نشون می داد. چند قدم که دور شدیم دوباره صدامون زد : می بخشید خانوما!
برگشتیم. دست برد از تو جیبش یه بسته در آورد. چند تایی انگشتر و گردنبند صلیب بود. دوتاشونو ورداشت و گفت :این انگشتر و گردنبندا رو به عنوان هدیه از من قبول کنین.
همین جوری که داشتیم به صلیب گردنبنده نگاه می کردیم گفت: روزای یکشنبه توی کلیسا مراسم داریم خوشحال می شیم تشریف بیارین و با آداب مذهبی ما اشنا شید! اسمم آلبرته. وارد که شدین بگین با آقای آلبرت کار داریم. به عنوان مهمونای ویژه من راحت می تونین بیاین تو کلیساو ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از دوستام چادرشو روی سرش مرتب کرد. یه نگاه عجیبی به آقاهه کرد و خطاب به ما گفت: بچه ها بریم دیره. بعدشم با غیظ راه افتاد و گفت: شما نمی آین؟ من رفتم. و به سرعت راهشو گرفت و رفت..
ما موندیم و یه دعوت نصف و نیمه برای گروییدن به دین مبین مسیح!!!!
راستش گردنبنده خیلی قشنگ بود و به آدم چشمک می زد و حیفمون اومد دستشو پس بزنیم . حتی دیدن کلیسا و آشنایی با آداب و آیین های مذهبی ارامنه نیز می تونست برای رفع کنجکاوی های من به عنوان یه دانشجو و یا یه روزنامه نگار می تونست جالب باشه... تشکری کردیم و گفتم:ممنون خوشحال می شیم شما و کلیسا رو زیارت کنیم. زیارتشو دقیقا شبیه آرزوی زیارت امامزاده سید محمود! به زبون آوردم !
***
نمی دونم فلسفه دعوت این مسیحی دیندار از ما و هدایایش چی بود. دعوت به مسیحیت یا دعوت به گفتگو و تقریب بین ادیان!!!. اما به هر حال چیزی که هست اینه که عصرکنونی عصر هر چیزی که باشه عصر دعوت انسانها برای گروییدن به یک دین نیست. برخی اسمشو گذاشتن عصر برخورد تمدنها و ادیان و برخی هم مثل خاتمی خودمون از گفتگوی ادیان و تمدن ها سخن گفته اند. اما سالهاست که عصر مسیونر های مسیحی و شگرد های مختلف برای دعوت انسانها به دینی مثل دین عیسی مسیح به سر آمده است. طی قرون گذشته مذهبیون مسیحی به نمایندگی از واتیکان واسه تبلیغ و گسترش دین عیسی ازراههای ز یادی وارد شده اند. اوج این مرحله هم در قرن 18 میلادی توسط کلیسا و با فرستادن مسیونر های مسیحی به نقاط مختلف برای اشاعه مسیحیت رقم خورده است... نمی دونم این بنده خدا طرفدار خاتمی و تئوری گفتگوی تمدن هایش بود یا طرفدار اسقف اعظم واتیکان در قرن هجدهم . ..
به هر حال واسه من یه جورایی عجیب وجالب بود.هر چند که نمونه دیگری از این تبلیغات رو از شبکه های مختلف ماهواره ای اسلامی و مسیحی دیده بودم ولی از نزدیک تجربه ای در این زمینه نداشتم. الان هم خیلی دوست دارم برم اونجا و از نزدیک با آیین ها و آداب مذهبی ارامنه و تفکراتشون آشنا بشم ....
نکنه یه وقت به زور سرنیزه شهادتینو ازم بگیرن!!!
دیشب خواب عجیبی دیدم، خواب پدر پزرگمو.پدر بزرگو هیچ وقت ندیدم.به جز چنتا عکس که اونم خیلی قدیمی بودن. ولی شنیده بودم آدم بزرگی بود وازش حساب می بردن. هیچ وقت هم کنجکاو نشدم در موردش بدونم. اما میدونستم تو اون دوران مریضی من خیلی به فکرم بود و میدونستم میومد به خواب پدرم و اونو دلداری می داد که خوب می شه همون بود که تو اوج ناراحتی یه شب اومد و مژده خوب شدن منو داد.
دیشب خواب دیدم دارن واسه امام حسین گوسفند نذری می کنن من هم اونجا بودم. یکی از اون گوسفندای نذری رو گذاشتن تو یه گاری وقبل از اینکه بتونم ببینمش روش یه پارچه سفیدی کشیدن نمی دونم چرا من رفتم اون گاری رو هلش دادم که ببرم.اما انگار همه منتظر بودن که من این کار رو بکنم .من هم انگار مقصد رو میدونستم بردم اونجایی که باید میبردم . تو یه صحرای بزرگ اونجا پدر بزرگ و مادر بزرگ وپدرو مادرم هم بودن و خیلیهای دیگه که یادم نیست. وقتی رسیدم اونجا همه دوره ام کردن مادر بزرگ که اونو حتی عکسشم ندیده بودم ولی انگارمیدونستم خودشه اومد اون پارچه رو کنارزد، نگاش کرد خندید و برگشت. بعد پدر بزرگ اومد با همون عمامه و عبای سیاه که تو عکس دیده بودم. صورتش معلوم نبود یه پارچه سبزی انداخته بود رو صورتش . اونم نگاه کرد وبرگشت که بره. صداش کردم میتونم صورتتو ببینم . یه دفعه وایساد.برگشت طرفم و پارچه رو کنار زد و من دیدمش. تو همون عالم خواب گفتم وای خدا شما چقدر شبیه عمو و بابام هستین. خندید و رفت.
از خواب پریدم 6 صبح بود.همش تو این فکرم که چه حکمتی داشت این کارکه فقط زیر اون پارچه سفید رو ببینن و برن .جالب اینکه خودم نتونستم اون زیرو ببینم .نمی دونم تعبیر این خواب چی میتونه باشه. به مامان که گفتم گفت اگه اونو نبردن خیره. سعیده که گفت داری میمیری... ولی واقعا تعبیرش چیه؟ شما بگین
دهه محرم که می رسد، ملت انگاری که روزها از عمل به سنت و فرهنگ قومی خود بازمانده باشند، یک شبه علم و کتل، سنج و دمام ،ساز و نقاره ، طبل وزنجیر، پرچم و شمایل ، پیرهن های سیاه و شال های سبز خود را بیرون می آورند وکوچه و بازار شهر هزار اقوامی مثل تهران می شود نمایشگاه عرضه سنت ها و خرده فرهنگ ها و آوردگاهی برای برتری جویی قومی از قومی و فردی از فردی.
در کوچه ای سنت بر مذهب چیره می شود و آن سوترک مذهب گوی سبقت را از سنت و آداب ویژه محرم ایرانی ربوده است و ... و سالهاست که محرم های ایرانی با همه فراز و فرود هایش عاشورای سالهای میانی قرن اول هجری را برای شیعیان علی روایت می کند و زمان به پیش می رود...
تنوع رسوم و آداب ها در ایام بزرگداشت این دهه مقدس شیعه گاهی چنان چشم را می نوازد که انگار سه گانه عاشوراساز محرم یعنی حسین ( ع) ، ابالفضل(ع) و زینب(س) بعد از هزار و چهارصد سال شهر به شهر و دیار به دیار دوره می گردند و قیام عاشورا را با همه واقعیت ها و مظلومیت های تاریخی اصحاب حسین برایت روایت می کنند
و گاه در کوچه پس کوچه های شهر، این جلوه نمایی ها آنچنان به سمت خرافات و آداب سست و بدون فلسفه پیش می رود که چشم نوازی جای خود را به چشم خراشی می دهد ....گاه این آوردگاه سنتی و مذهبی تا حد یک چشم و هم چشمی دست چندم و چشم درآر! فرو می نشیند ..گاه در کوچه پس کوچه های شهر در دل دهه محرم دلت برای خودت هم تنگ می شود چه برسد به محرم و عاشورا....
****
دیشب نوع بی بدیلی از این چشم و هم چشمی ویژه محرم را در جلوی در ورودی ساختمون محل زندگیمون به چشم دیدم و شاید همین موضوع باعث شد که ساعت ها به فلسفه عاشورا و بزرگداشت محرم و تحریف های تاریخی آن فکر کنم و علیرغم میلم این پست را با وجود همه خاطره های خوب و عزیزی که از محرم های خوب دهدشت خوبم دارم بنویسم .
همسایه محترم پایینی ما که ظاهرا همه ساله محرم ها در محل هیات راه می اندازد وعلم و کتل و ...امسال با زیاد شدن دست و متعدد شدن هیات های محل ، برای اینکه به قول خودش از هم محلی های تازه به دوران رسیده کم نیاره وسط کوچه مراسم گوساله کشان و یا به تعبیری پوز زنون راه انداخت تا چشم حسود رو بترکونه و ثابت کنه که کسی نمی تونه برای مراسم محرم رو دست آقا ماشالله بلند شه! راه رفتن با افتخارش بعد از سربریدن گوساله چاق و نازنینی در جلوی علم و کتل و خیمه و بارگاهی که جلوی ساختمون به پا کرده است همه و همه حکایت دیگری داشت جز پاسداشت یک نهضت انقلابی که شیعه را زنده نگه داشته است....
اون وسط هم صدای مرحوم ذاکر مداح معروف از آمپلی فایر چند هزار وات آقا ماشالله روی سر اهل محل می ریخت :
ابروکمونه پهلوونه! خال سیاهی روی گونه! تو خوشگلا ورد زبونه ! آقام ابالفضل!.........
دلم برای محرم های ساده و بی شیله پیله دهدشت خودمون تنگ شده ، هیات دشمن زیاری ها، طیبی ها ، حتی برای هیات گنده لات های محله جابر.... دلم برای حلیم پزون شب تاسوعا و بیدار ماندنها تا سحر و حرف زدن های خاله زنکی با دخترای همسایه دور شعله های گاز و پاتیل حلیم تنگ شده است.. دلم برای یک محرم اصیل تنگ شده است .....
قرار گذاشتیم از امشب بریم هیات خوزستانی ها مقیم تهران..شاید بتونم به عنوان یک جنوبی اونجا محرم واقعی را احساس کنم...
