ساعت 5 که کارام تموم شد راه افتادم برم خونه خیلی سرد بود. گفتم با تاکسی برم که زودتر برسم .بعد از چند دقیقه ای یه تاکسی اومد وایساد سوار شدم.یه کم جلوتر دو نفرخانم دیگه هم سوار شدن. چون با هم سوار شده بودن راننده فکر کرد با هم هستن واسه همین وقتی یکیشون کمی جلوتر پیاده شد راننده کرایه هر دوتاشونو حساب کرد و رفت .ولی یه دفعه چشمش به اون یکی افتاد که هنوز توی ماشین بود . با یه لهجه کردی قشنگی گفت: خانوم میبخشید شما با هم بودین دیگه؟ وقتی جواب شنید که نه یه دفعه زد تو سر خودش وسریع ترمز کرد و گفت شما تو ماشین بمونین و خودش پیاده شد. بعد از یه چند لحظه ای برگشت خیلی ناراحت بود. همش داشت توضیح می داد که من فکر می کردم شما با هم پیاده شدین و به همین خاطر 100 تومان اضافی از اون بنده خدا گرفتم! حالا هم نیگر داشته بود که شاید بتونه خانومه رو پیدا کنه و 100 تومان اضافیه رو بهش پس بده که نتونست. خلاصه تا رسیدیم همش می گفت چرا حواسم نبود؟ ... یه ریز داشت درباره خوردن نداشتن پول حروم حرف می زد و می گفت خانوم من به خدا تا حالا نون حروم رو سفره ام نبردم حالا چی کار کنم؟هر چی میگفتیم اشکال نداره .براش صدقه بده و از این حرفا به خرجش نرفت. ... فضولیم گل کرد و ازش پرسیدم کجایی هستی؟ چند ساله تاکسی داری؟ کرد بود اهل کردستان. از5 سال پیش اومده بود تهران ومسافر کشی میکرد... با کلی خواهش و تمنا کرایه رو حساب کرد و پیاده شدم...
نزدیک خونه بودم که یادم اومد سعیده زنگ زده بود که سر راه یه گالینا بلانکا بگیر تا سوپ درست کنیم واسه مامان. رفتم سوپری سر کوچه. آقا یه گالینا بلانکا بدین...... چنده ؟ 70 تومن.یه صدی دادم بهش. هر چی منتظر موندم که 30 تومن بقیشه اشو بده اصلا انگار نه انگار... ظاهرا قرار بود سرشبی نون حروم !! ( یه قرص نون 25 تا 30تومنه!) ببره خونه اش .ما که آخرش نفهمیدیم پول حروم خوردن داره یا نداره.. شما بگین
به تازگی و به بهانه برگزاری هفته پژوهش که با تاخیری یک ماهه برگزار شد مصاحبه ای با دکتر هاشمیان جامعه شناس و پژوهشگر و عضو هیات علمی دانشگاههای تهران پیرامون پژوهش در علوم انسانی در دانشگاهها انجام داده ام که در ادامه مطلب متن این مصاحبه آمده است:
ادامه مطلب
می خوام یه داستان براتون بگم.داستان یه دختری که تو 16 سالگی عاشق میشه و 18 سالگی به واسطه همین عشق می میره.
زینب خواهر زاده زن داداشم بود. اولین بار خونه داداشم دیدمش . اونجا با هم دوست شدیم خیلی با هم صمیمی شده بودیم. زینب وقتی 16 سالش بود عاشق یه مرد 35 ساله میشه. حرفا ونصیحت های پدر و مادرش و دوستاش که یکیش هم من باشم تو گوشش نرفت. اون عاشق بود . یادمه اومده بود خونه داداشم بهش گفتم زینب تو هنوز بچه ای بشین درستو بخون. گفت: سارا تو نمی فهمی من عاشقشم. تموم فکر و ذکرم شده اون. خلاصه زینب پشت پا به همه چیز زد و بعد از یه سال بالاخره عروسی کرد . با اونی که دوسش داشت .به قول خودش عاشقش بود. ولی زینب فقط 6 ماه دوام آورد برگشت خونه باباش میگفت: پیره به درد من نمی خوره حرف منو نمی فهمه. تابستونی دیدمش زن داداشم ازم خواست باهاش حرف بزنم. باهاش حرف زدم میگفت: سارا نمی دونم چرا ازش متنفرم اون نزدیک 20 سال از من بزرگتره. بهش گفتم مگه اون موقع که اومد جلو ندیدیش؟ گفت اون موقع نمی فهمیدم. خلاصه زینب یه سالی می شد که برگشته بود وهر کاری می کردن راضی نمی شد برگرده خونش. طلاق می خواست.شوهره هم خیلی دوسش داشت. و طلاق نمی داد. میگفت حتی اگه شده 10 سال هم منتظر می مونم چون دوسش دارم. خودم چند یار دیدم که اومد بود ازش التماس میکرد که برگرده . جدا خیلی آدم خوبی بود. همه جوره زینب رو می خواست.خلاصه زینب موند خونه باباش تا شاید یه روزی طلاق بگیره.
هر چی خونه داداشم رو می گرفتیم جواب نمی داد. یه ساعت بعد خودشون زنگ زدن. من جواب دادم، زن داداشم داشت گریه میکرد. چی شده چرا گریه می کنی؟ بدبخت شدیم سارا. چی شده؟ زینب مرد.کدوم زینب؟ زینب کیه؟ زینب خواهر زاده ام. دوستت. نمی خواستم باور کنم.چند بار قسمش دادم و میگفتم دروغه. ولی نه راست بود. آره زینب مرده بود. اون با بدترین وضعیت خودشو کشته بود .بدترین نوع مرگ رو انتخاب کرد (خود سوزی). زینب خودشو سوزوند تا نشون بده این دفعه هم عجله کرد.ولی زینب جوون بود. جون تر از (حمید که تا قیامت داغش رو دلمه و مرگشو باورندارم). معلوم نشد چرا این کار رو کرد شاید با پدر و مادرش دعواش شده بود آخه این اواخر خیلی باهاش بد تا می کردن، شاید هم خودش خسته شده بود. هر چی بود از این زندگی وآدمهاش و بدیهاشون راحت شد. حالا ازاین چند روزه همش قیافش جلوی چشممه.نمی تونم اون قیافه معصومو فراموش کنم.آخه چرا ؟ چرا زینب این کارو کرد؟
از همه چیز و همه کس متنفر شدم. از این دنیا و آدمهاش از این سرنوشت و این روزگار.دلم بد جوری گرفته. دوست دارم گریه کنم. داد بزنم : لعنت به این دنیا.لعنت به این آدمها،. لعنت به خودم و خریتم که از اول بی خیال همه جیز شده بودم. لعنت به تو. لعنت به همه چیز.
انگار این آقای سیدی و چهار راه ول کن نیستن. باشه من هم اعتراف می کنم
۱- سال سوم دبیرستان یه معلم جغرافی داشتیم اسمش واحد منصوری بود .آدم جالبی بود و معمولا خیلی از خود راضی بود و سر به سر همه بچه ها میذاشت. یه روز من و یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم حالشو بگیریم. می دونستیم یه صندلی تو انباری کنار کلاس هست که یکی از پایه هاش شکسته. قبل از کلاس منصوری ساعت استراحت که شد همه بچه ها رفتن بیرون ولی ما موندیم و اون صندلی رو با صندلی معلم عوض کردیم و یه جوری پایه اش رو جا دادیم که معلوم نشه خرابه!. خیلی هم مواظب بودیم که کسی روش نشینه. خلاصه منصوری اومد مثل همیشه سر حال بود. همین که نشست رو صندلی یه دفعه اون پایه در اومد و منصوری با کله خورد زمین و چهار چرخش رفت هوا! فقط پاهاشو می دیدیم که تو هوا تکون می خورد! .مرده بودیم از خنده. بیچاره چنان خورد زمین که تا چند دقیقه گیج بود . بعد که سر حال اومد کاردش می زدی خونش در نمی اومد . حاضر بود به لو دهنده عامل این کار نمره بیست بده ولی کسی که نمی دونست! ما هم که بروز ندادیم.. ولی بعد از اون اتفاق کلا رفتارش با کلاس ما عوض شد... فکر کنم هنوزم نمیدونه کار کی بود ..
حالا دومیش. نمی دونم چقد میوه درخت بلوط روی می شناسین . بلوط تازه رو وقتی بندازی تو آتیش پوست اولیش که خیلی سفته می ترکه و یه صدای تقریبا بلندی مثل ترقه می ده:یه معلم داشتیم همیشه خدا سردش بود زمستون هم بود و مدرسه ما رو هم تازه ساخته بودن و هنوز بخاری هاشو وصل نکرده بودن. موقتا یه علا الدین(چراغ نفتی ها) گذاشته بودن تو کلاس . این آقا هم سرما خورده بود و تو کلاس خوابش برد. من هم اون روز یه چنتایی از این بلوطها دستم بود .وقتی معلمه خواب بود از فرصت استفاده کردم و دوتاشو انداختم تو چراغ. بعد از یه پنج دقیقه ای هر دوتا بلوطه با هم منفجر شدن و.....
سومیش: یکی از فامیلامون که شدیدا ازش بدم می اومد خیلی میومد خونمون نمی دونم چرا ازش خوشم نمیومد. همیشه خدا هم باهاش دعوا میکردم. یه روز از یکی از بچه ها تو کلاس شنیدم که اگه بخواین کسی رو که ازش متنفرین دیگه نبینین برین یواشکی تو کفشش نمک بریزین. تا یه مدت پیداش نمی شه!!!!!!!!!!!!!! می خواستم ببینم واقعیت داره این حرف یا نه. یه روز ظهر که اون خواب بود رفتم یواشکی یه کمی نمک ریختم تو کفشش. اما یه دفعه با خودم گفتم بزار زیاد بریزم تا دیگه هیچ وقت نبینمش .اومدم و تو هر لنگه کفشش یه مشت نمک ریختم. بعد هم رفتم خوابیدم .ولی خدا خدا می کردم کسی نفهمه.وقتی بیدار شدم رفته بود. خوشحال شدم اما انگاری این طرح هم بیخود بود.چون دوباره شب اومد خونه و داشت به مامانم می گفت نمی دونم چرا انگشتام و زخم شده و میسوزه ؟ منم از ترس صداشو در نیاوردم.
بقیش بمونه واسه سال دیگه
