تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

استاد که اومد تو کلاس یه کتاب گرفت دستش و گفت بچه ها این کتاب رو خودم ترجمه کردم هر کی این کتاب رو بگیره و براش امضا کنم دو نمره پایان ترم پیش من داره.یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:استاد این کتاب که ربطی به درس این ترم نداره؟ استاد گفت: نه نداره ولی هر کی نمره می خواد میتونه  بگیره.  اینجا دیگه بچه ها بودن که یکی یکی می رفتن بیرون و با یه کتاب بر می گشتن.. حالا می تونید حدس بزنید چه کتابی بود؟!  باور کنید فقط یه رمان معمولی. راستش از سر کنجکاوی نیم ساعت بعد از کلاس رفتم انتشاراتی  سراغ این کتاب رو گرفتم. فروشنده با خنده گفت:والا 100 جلد از این کتاب آوردم ولی از صبح تا حالا تموم شده.  یادم اومد استاد ساعت های قبل هم دو تا کلاس دیگه داشت طبیعی بود که این همه کتاب یعنی 200 نمره ناقابل در عرض چهار پنج ساعت به فروش بره.

نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم ولی نمیدونم شنیدین یا نه که دانشگاههای ایرانی جایی  توی 2000 دانشگاه برتر دنیا نداشتن.فاجعه ازاین بالاتر هم وجود داره؟؟؟! می دونین چرا ؟  واسه اینکه( شاخص تعداد ارجاعات به مقالات علمي اعضاي هيات علمي در بزرگترين دانشگاه‌هاي كشور طي 10 سال گذشته حدود 5 تا 7 هزار مورد است، اين در حاليست كه اين ميانگين در دانشگاه‌هاي كشورتركيه به عنوان كشور همسايه ما بالاي 15 هزار مورد است يعني سه برابر،) دقت کنید سه برابر.خوب وقتی استاد ما به جای یه کار تحقیقاتی میشینه یه رمان معمولی ترجمه می کنه و دانشجو رو هم ترغیب به خوندن اون میکنه.چه انتظاری بیشتر از این میتونیم داشته باشیم.  حقمونه .

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:1 | لینک  | 

این ایستگاه مترو صادقیه و اصلا به طورکلی متروی تهران ، همیشه پر از سوژه برای یه بلاگر فضول مثل منه. دیروز صبح پس از چند دقیقه ای  انتظار همراه با سیل مسافران مرکز شهربه هر جون کندنی وارد واگن ویژه جماعت بانوان و دوشیزگان شدم تا همراه با دیگردانشجوهای کلاسوربه دستو یا کارمندکیف به دست مثل هر روز یه سفر یک ساعته تا مقصد یعنی ایستگاه تازه تاسیس میدان امام حسین ( نزدیک دانشگاه)را مهمان شرکت قطار شهری تهران و حومه باشم . 

پنج دقیقه ای از راه افتادن قطارنگذشته بود که یه دفعه از ته واگن صدای دست زدن و سوت و جیغ کشیدن بلند شد. همه تعجب کردن که چی شده؟ یه کم دقت کردم و چشم و گوش تیز کردم متوجه شدم اون ته یکی از این خانومهای متکدی ( گدای سابق)  خوش ذوق و خوش صدا زده زیر آواز و داره می خونه صداش بد نبود و انگارهمه سر ذوق اومده بودن و باهاش دست می زدن ، جمع زنونه بود و یه چند تایی هم با اجازه تون تو اون یه وجب جا شروع کردن به حرکات موزون. زنه هم که دید بازارش داره گرم می شه اومد وسط و دوباره  و چندباره شروع کرد به خوندن: ای عزیزوم بهترینوم گوش کن که سیت می خونوم .. تو یار مونی  و مو می خوام باهات بمونوم و...  خلاصه حال و هوای اونجا رو کلا عوض کرد . تا رسیدیم ایستگاه امام خمینی همینجور می خوند و بقیه هم دست می زدن.... آخر سر هم یه دستمال گرفت دستش و دور میگردوند خلاصه کلی کاسب شد. حالا این وسط اتفاقات دیگری هم افتاد یا نه ؟من که متوجه نشدم( منظورم کیف زنی و جیب زنی و سرقت تو اون شلوغ پلوغی اجرای موسیقی زنده است) ...

راستش تا حالا اینجور کسب و کارها رو از پسرای جوون و نوجوون اونم سر چهارراهها و توی پیاده  روها و دم مغازه ها  دیده بودم ولی میون خا نوما نه...به هر حال به نظر من که می تونه رزق و روزی حلالی باشه.. توی اون صبح که هرکی بی حال و بی حوصله داره می ره سر کار یا کلاس، نشوندن خنده و شادی بر لبان مردم همیشه افسرده ما خودش کلی هنره وبا توجه به جدا بودن واگن خانمها از آقایون علی الظاهراشکال شرعی هم نمی تونه داشته باشه ..( البته اگه نقشه مشغول کردن ذهن مردم و سرقت مرقت  تو کار نبوده باشه)

نوشته شده توسط سارا در ساعت 8:41 | لینک  | 

دویست سیصد متر مونده به دانشگاه بغل ایستگاه اتوبوس نشسته. این چند وقته ندیدم جاشو تغییر بده.انگار این قسمت پیاده رو به اون اختصاص داره پیرمردی ژولیده و مچاله شده با وسایلی به قول خودش دست دوم. دست دوم که چه عرض کنم در واقع می شه گقت دست دهم. نمی دونم اینا رو از کجا می آره و به کی میفروشه.کل وسایلش روی هم رفته سه دست قاشق چنگال و چهارتا لیوان ، یه سینی و یه کتری سوخته است. هر ساعتی از روز که از اونجا رد بشی هست تا وقتی که هوا تاریک بشه.

خیلی وقته می خواستم برم سروقتش و باهاش صحبت کنم  اما فرصت نمی شد. امروز صبح بالاخره رفتم نشستم کنارش ،برف نرمی شروع به باریدن کرده بود دو یا سه تا کت و بلوز کهنه تنش بود و صورت چروکیده اش به سختی از زیر کلاه و شال پوسیده و رنگ ورو رفته اش پیدا بود.. گوشاش هم انگار سنگین بود بعد از چند دفعه توضیح دادن بالاخره متوجه شد مشتری نیستم و چی می  گم وچی خوام .

با کلی اصرار قبول کرد چند کلمه ای از خودشو  گذشته و حالش برام توضیح بده به شرط اینکه پول بهش بدم برای ناهارش اگرچه این حرف خودش بود اما من هم از قبل تصمیم داشتم  این کار رو بکنم. یه اسکناس سبز سر ذوق آوردش و شروع کرد به حرف زدن . اما همش میگفت برای چی میخوای من هم هر چی براش توضیح می دادم  نمی دونم چرا این یکی رو متوجه نمی شد. مجبور بودم هر سوالی رو چند دفعه تکرار کنم تا متوجه بشه.با همه تلاشی که کردم 

فقط اینو ازش فهمیدم: اسمش محمد بهزادی، نزدیک 90 سالشه متولد ایران اما نمی دونه کدوم شهر( شایدم نخواست بگه)تا 30 یا 40 سال پیش عراق زندگی می کرده ولی زمان حسن البکر همزمان با اخراج دسته جمعی ایرانیان شیعه از عراق  از این کشور اخراجش میکنن ( حسن البکر چند سال بعد به دست معاونش یعنی صدام حسین سقوط کرد و اگر اشتباه نکنم به دست صدام کشته شد) البته اون دلیل اخراجش رو نگفت و شاید نمی دونست یا یادش نبود یا هم حوصله پرحرفی نداشت چون بدجوری هوا سرد بود..

همش لای حرفاش داشت زیر زبون به اینکه سرما و برف زودتر از زمستون سررسیده گلایه می کرد و به زمین و زمان  بد و بیراه می گفت  . از اون موقع تا حالا به قول خودش وسایل دست دوم میفروشه یعنی 30-35 سال. لهجه اش به ترکی می خورد ...البته اگه اشتباه نکنم شایدم عربی بود چه می دونم!!  

حرف خونوادش و اینکه چی شدن کجا رفتن پسری دختری چیزی داره یا نه رو که زدم یه چند لحظه رفت تو فکر و یه دفعه انگار که خاطراتی بدی براش یادآوری بشه سگرمه هاش توی هم رفت و  سرم داد کشید ( قابل توجه آمفاکتوس).ترسیدم و از کنارش بلند شد معلوم بود یادآوری یه چیزی دررابطه زندگی گذشته و خونوادش بدجوری کلاف هاش می کنه و  براش خیلی سخته. نمی تونست درباره اش حرف بزن. عصبانی بود و همش داد می کشید گیج شدم آخه من چیزی بهش نگفته بودم. همش میگفت چی کارم داری؟پاشو برو. من بدبختم، بیچاره ام، به این حال و روز افتادم.یه چند نفری هم جمع شدن هر کاری کردم نتونستم آرومش کنم . گذاشتم تو حال خودش باشه و برگشتم دانشگاه.  

یکی دوساعت بعد دوباره رفتم به این امید که باز بتونم باهاش حرف بزنم و از دلش در بیارم  اما نبود نمی دونم کجا رفت.  سراغشو از مغازه دارا گرفتم می گفتن همیشه اینجاست ولی هیشکی چیزی ازش نمی دونه و درست  نمی شناسیمش... خیلی  چیزا میخواستم ازش بپرسم ...حیف شد.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:49 | لینک  | 

اوایل ترم که برای انتخاب واحد رفته بودم کارم که تموم شد با بچه ها یه گوشه حیاط نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم یه دفعه با یه کلاسور و چند تا کتاب دستش اومد تو..  قدش اندازه یه بچه سه ساله  و حتی کوچکتر بود به زور پله ها روپایین می اومد.  جا خوردم.! آدم کوتوله دیده بودم ولی نه اینجوری. نمی دونم چرا راه افتادم دنبالش شاید می خواستم ببینم با این وضعیت اعتماد به نفسش چقدره؟ نمی دونم، فقط میدونم راه افتادم دنبالش. اونم اومده بود انتخاب واحد.تا رسید جلو دانشکده  با چند نفری سلام و احوالپرسی کرد.  رفت کاراشو انجام داد و برگشت من هم همش دنبالش بودم یه لحظه متوجه شد برگشت و نگام کرد ولی هیچی نگفت . به این همه اعتماد به نفس غبطه خوردم. خیلی جالب بود برام.  با اون وضعیت اینقدر راحت بود و همون یه ساعت با چند نفری دوست شد و با دوستای سابقش نیز اینقدر راحت ارتباط برقرار کرد و بگو بخند می کرد که نگو!  چند روز بعد دوباره دیدمش با دوستای اون روزش. این دفعه یه چادر عربی هم پوشیده بود. نمی دونید وقتی دیدمش چه حالی شدم. چه خوشگل شده بود. حالا  تو سلف هم همه باهاش گرم میگیرن. نه اینکه ترحم کنن  نه .  از بس شاد و سرحاله  این دختر، همش داره شوخی میکنه و میخنده همه دوسش دارن.  تو دانشکده خودمونه. خیلی دوست دارم بدونم چی میخونه. می خوام فردا ازش بپرسم.

پی نوشت: میخوام با پیرمردی که جلو دانشگاه  وسایل دست دوم می فروشه مصاحبه کنم  باید مصاحبه جالبی بشه.خدا کنه فقط بد اخلاق نباشه!  .شاید عکسشم گذاشتم

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:36 | لینک  |