تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

یه دو ماهی میشه اون دستگاه رو گذاشتن تو راهرو دانشکده.. همیشه خدا هم اطرافش شلوغه. خیلی دوس داشتم بدون اون دستگاه چیه و چی کار میکنه؟ قیافش چیزی شبیه کامپیوتر یا یه تلفن خیلی گنده بود. چند دفعه از کنارش رد شدم به این امید که بفهمم کارش چیه؟ اما سر در نیاوردم. خلاصه این چند وقته خیلی فکرمو مشغول کرده بود. دیروز تصمیم کبری رو گرفتم که هر طور شده سر از کار این دستگاه لعنتی در بیارم.برای همین آخر وقت که دانشگاه خلوت شد.رفتم تو راهرو.جل الخالق. یه دختری داشت باهاش حرف می زد.یه لحظه گفتم نکنه این تلفن باشه ولی بعد قیافشو که دیدم گفتم محاله.خلاصه  رفتمو از دختره پرسیدم این دستگاه چیه و چی کار میکنه؟ یه دفعه زد زیر خنده گفت: یعنی تو تا حالا با تلفن عمومی حرف نزدی؟ خب تلفن کارتیه دیگه. بخدا اصلا شبیه تلفن کارتی های قدیم جدید سطح شهر و مراکز عمومی نبود!  خیلی خجالت کشیدم.کلی ظایع شدم . ...با خودم گفتم آخه دختربه تو چه که این چی کار میکنه.اما بعد گفتم یعنی چی؟ نپرسیدن عیب نیست ندانستن عیبه. نمی دونین چقدر احساس راحتی میکنم حالا که فهمیدم اون دستگاه چیه. القصه اومدم تو کلاس برای دوستم تعریف کردم.که اونم بهم بخنده. اما به دفعه اون هم با خجالت گفت به خدا من هم خیلی دوست داشتم بدونم چیه ولی روم نمیشد بپرسم. همچی هم بد نشد پس . اقلا من چند قدم از خیلی از همکلاسی هام جلو افتادم ..... خیلی هاشون نه می دونن چیه و نه روشون می شه از کسی بپرسن چون کلاسشون پایین میاد!!!

 

پی نوشت: در ادامه مطلب می توانید مصاحبه ام با خانم دکتر خواجه نوری پیرامون روزنامه نگاری در ایران را بخوانید:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:56 | لینک  | 

دیروز بدترین، سخت ترین و خسته کننده ترین و در عین حال خوشایندترین روز من یود میگید چطور ؟پس بخونید

شب ساعت 5/12 خوابیدم 45/6 صبح بیدار شدم.5/7 از خونه زدم بیرون که برم دانشگاه برای مصاحبه با یکی از استادان ارتباطات  9 دانشگاه بودم  تا 11 مصاحبه طول کشید بعدش رفتم دانشگاه تهران برا تهیه یه گزارش کوتاه میدانی با عنوان خاطره انگیز ترین نقطه دانشگاه تهران برا دانشجویان این دانشگاه کجاست!! که اکثر بچه ها بوفه های دانشکده ها و پاتوق هایی از این دست رو می گفتن و بیچاره کلاس ها و کتابخانه ها که حتی دریغ از یه نفر!!   یه ساعت و نیم کارم طول کشید . بدو بدو رفتم روزنامه مطالب صفحه رو  که شب قبل  و تو اون فرصت کوتاه پیاده کردم ، جمع  و جورکردم  و ماکت صفحه دادم دوستم  که سر صفحه بندی باشه!. دوباره بدو بدو برگشتم دانشگاه. این دفعه کلاس داشتم. حالا ساعت ۵/۲ بعد از ظهره . تا 5 اونجا بودم. رفتم و به یکی از استادام گفتم که نمی تونم بیام سر کلاس اونم گفت برو خیالت راحت مشکلی نیست برات حاضری میزنم. خدا کنه راست گفته باشه!  اومدم بیرون، زنگ زدم روزنامه ببینم چه خبره. گفتن که یادمون رفته مطالبتوبفرستیم تازه فرستادیمشون و هنوز صفحه آماده نشده.  دوباره هلک و هلک برگشتم روزنامه دیدم نه،صفحه در اومده فقط غلط گیری و ویرایش های نهاییش مونده بود. تا کاراشو انجام دادم ساعت شد 7. دیگه خیلی دیر شده بود.گفتم با تاکسی برم که زودتر برسم.یه 45 دقیقه هم منتظر تاکسی شدم.خلاصه با کلی مکافات 8- 8.30 شب رسیدم خونه. وقتی رسیدم تازه یادم اومد مطالب  امروز رو هنوز آماده نکردم آخه همیشه تو روزنامه  آماده شون می کردم. خدا به دادم برسه.نمی دونم چی  میشه.

نوشته شده توسط سارا در ساعت 9:3 | لینک  | 

 

ای بی تو نگار من سامانه نمی گیرد

مست است و دگر جز می پیمانه نمیگیرد

گاهی نگرد در من رسوا کند این حالم

در حسرت یار خود کاشانه نمی گیرد

گه شیهه زند سازد افکار مرا مدهوش

از بهر چو ایامم یکباره نمی گیرد

پی نوشت: من هنوز منتظر خاطراتتون هستم. یادتون نره. به همون آدرس قبلی بدین

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:16 | لینک  | 

تصور کنید در خواب ناز ساعت 30/12شب باشید که یه دفعه با  صدای  وحشتناکی شبیه انفجار از خواب بپرید. چیکار میکنید؟ چه حالی به شما دست میده؟ حتما فکر میکنید خونه منفجر شده و الانه که زیر آوار بمونید. بعد یادتون می آد که تهران روی دو گسل خطرناک  وخط زلزله واقع شده و بلافاصله ترستون چند برابر می شه. هنوز خونه سالم بود . یادم اومد که از زلزله خیلی میترسم..... مثل برق از جا بلند شدم و در رفتم همینجوری که داشتم فرار میکردم داد زدم ...بلند شین.... زلزله....... زلزله.

ولی وقتی دوباره اون صدا رو شنیدم این دفعه چون قبل از خواب یه سر وب گردی کرده بودم و تو یه وبلاگ خوندم که آمریکا  شاید ظرف 10 روز آینده به ایران حمله کنه با خودم گفتم حتما تصمیم گرفتن زودتر شروع کنن .. دیگه. این دفعه دوباره خواستم داد بزنم...نه.. حمله کردن...... حمله کردن .. .... جدا یه لحظه شما تصورکنید اون لحظه رو که من داشتم این حرفا رو میزدم. یه لحظه فقط. دارین میخندین نه؟ ولی باور کنید این اتفاق افتاد. وقتی  یکی خوابوندند تو گوشم تازه فهمیدم نه بابا از این خبرا نیست. بهم نخندین چون ممکنه برای شما هم پیش بیاد.

 

حالا حدس بزنید صدای چی بود؟ بگم باور نمی کنید.

رفتگرای زحمت کش شهرمون بود که از شانس بد من اون ساعت که اومدن آشغال جمع کنن ماشینشون خالی بود و سنگ  و کلوخ های بزرگ کنار خیابونو بلند می کردن همین جوری می انداختن تو ماشین اونم تو اون ساعت. حالا شما قاضی، حق با من بود که یاد زلزله بم و موشک شهاب و جرج بوش و احمدی نژاد و انرژی هسته ای حق مسلم ماست و  هزار ویک موضوع دیگه تو اون نیمه شب بیفتم یا  نه؟

قربون خدا برم کجا دارم زندگی می کنم؟ بنازم این مدیریت شهری رو....

 

پی نوشت اول: یه همسایه عجیب غریب داریم اکثر اوقات ساعت 10 – 11 شب وقتی ماشینشو میاره تو پارکینک برای اینکه مثلا بچه اشو صدا کنه براش پیچ گوشتی بیاره یا .... دستشو می زاره رو بوق ماشین و .....!!!

 

پی نوشت دوم: قابل توجه دانشجویان قدیم وجدید از 50 ساله تا 18 ساله از دانشگاه پیام نور دهدشت تا دانشگاه آزاد واحد آکسفورد انگلستان ...  اگه خاطرات دانشجویی باحال دارین برام  به ایمیل

 Sa_mohaghegh@yahoo.com  بفرستین واسه صفحه دانشگاه روزنامه می خوام. اجرتون با خودتون.. انشالله یک در دنیا،  اصل بعلاوه 20 درصد سود در اون دنیا نصیبتون بشه!!!

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:15 | لینک  | 

 این پست ..........

این پست...........

هیچی این پستو پاکش کردم......چون دیروز کاغذ نداشتم اینجا نوشتم ..بعدشم پاکش کردم..آره جون خودم!!!!....

وبلاگ خودمه دلم خواست......

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:14 | لینک  | 

می دونی چی شده؟

نه چی شده؟

شرق رو توقیف کردن!

جدا؟

آره

کی؟

 نمی دونم

چی میخونی ؟ ترم چندی؟

روزنامه.. ترم پنج

آخرین باری که روزنامه خوندی کی بود؟

همیشه می خونم.

مطمئنی؟

آره.

آخه عزیز من تو اگه روزنامه خون بودی و دانشجوی درست حسابی این رشته که باید می دونستی شرق رو دو ماهی میشه بستن.

این دیالوگ رد و بدل شده با یکی از بچه های هم رشته ایه که یه واحد مشترک با هم داریم قبل از کلاس وقتی که دید یه روزنامه  دستمه و دارم میخونم اومد جلو  و مثلا می خواست پیش دستی کنه..... جای تاسفه. ترم پنج روزنامه تازه بعد از دو ماه اینو بفهمه. تحویل بگیرین روزنامه نگار آینده رو. حقیقتش اینه که این وضعیت رو میتونین تو همه رشته ها و بیشتر دانشگاهها ببینید کسایی هستن که  بدون هیچ علاقه و شناختی فقط واسه اینکه یه مدرک داشته باشن یاحتی واسه آزادی بیشتر بهترین و قشنگترین سالهای عمرشونو هدر میدن.در عوض هستن کسایی که از جونشون مایه میذارن تا بتونن کاری رو به بهترین شکل انجام بدن.راستش وقتی این حرفو شنیدم یه کم نگران شدم واسه حال و آینده .......

نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:18 | لینک  | 

 

میدونید بدترین چیز واسه من تو یه روز تعطیل مثل امروز چیه؟

براتون میگم

اینکه حوصله ات سر رفته باشه و ندونی چی کار کنی . اینکه صبح که از خواب پا میشی برنامه ریزی کنی واسه درس خوندن اما بعد بگی بی خیال بابا بزار برای بعد.اینکه هوس کنی بری بیرون اما به جیبت که نگاه میکنی از خیرش میگذری. اینکه تلویزیونو روشن کنی ولی همش از عملکرد دولت و سفرهاش میشنوی. اینکه ایمیلتو چک کنی ببینی خالیه .اینکه دلت برای بهترین دوستت تنگ شده و نتونی باهاش حرف بزنی.اینکه بخوای وب گردی کنی غرغر را رو که یادت مییاد باز بی خیال شی.اینکه حوصله حرف زدن با خواهرتم نداشته باشی.اینکه حوصله اتو کشیدن مانتو خودتو نداشته باشی . بدتر اینکه بدونی بهترین دوستت دیگه نیست. اینکه اس ام اس برات بیاد ولی وقتی باز میکنی نصفش نباشه.اینکه هوس کرانچی کنی ولی روت نشه بری بخری و بالاخره اینکه آرزو کنی ای کاش امروزم کلاس داشتی.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:57 | لینک  | 

بد شانسی های کوچک و بزرگ من انگاری تمومی نداره . علی الحساب تو این پست میخوام درباره دو بد شانسی جدیدم بنویسم. اول درباره دومیش می نویسم!!!!

 

بدشانسی دومی!!!:  چند روزیه یکی از بهترین دوستام باهام قهره. هر چی باهاش حرف می زنم هیچی نمی گه.  خلاصه قهر کرده  و حرف نمی زنه. نمی خوام ازم ناراحت باشه.آخه بهترین و عزیز ترین  دوستمه.خیلی دوسش دارم. واسه همین اینو مینویسم که بهش بگم آخه دختر  خوب آدم واسه یه موضوع کوچولو و بی ارزش اینجوری بهترین دوستشو فراموش می کنه؟ البته شاید من براش دوست خوبی نباشم ولی اون واسه من یه چیزه دیگه است.میدونم ثانیه ها رومی خونه واسه همین هم نوشتم اینو.که بفهمه من به این راحتیا ولش نمی کنم .

 

بدشانسی اولی!!!: بازم سرما خوردم اونم چه سرمایی! یادمه همیشه تا قبل از زمستون خیلی کم سرماخوردگی می اومد سر وقتم . ولی یه چن سالی می شه که... و انگار این دفعه  هم  ویروسه بیشتر از همیشه عجله داشت و واسه همین دو ماه زودتر اومد سراغم . وای... بدترین مریضی واسه من سرماخوردگیه.از سر درد  و گلو درد و تب و لرزش متنفرم.از بد شانسی هم وقتی اینجوریم چشمام میسوزه واشکم چه راحت در می یاد.همه فکر می کنن اتفاقی افتاده می خوان دلداریم بدن و کنجکاویشون هم الکی گل می کنه .خدا کنه تا کلاس ارتباط سیاسی خوب بشم وگرنه این دفعه باید واسه استاد کلی توضیح بدم ومدرک بیارم که هیچیم نیست، جز یه سرماخوردگی کوچولو.آخه این استاده خیلی گیر میده به من. همش میگه فکر کنم تو  یه چیزیت هست!!  جلسه قبل بهش گفتم استاد به خدا من هیچیم نیست.  بعدشم عمدا رفتم ته کلاس هر چی گفت بیا جلو نرفتم.خلاصه قصه این استاده هم خیلی بیخ پیدا می کنه.. فکر کنم دیگه بسه برم بخوابم شاید بهتر شم . وای خدا فردام از صبح تا شب کلاس دارم. ......
نوشته شده توسط سارا در ساعت 0:45 | لینک  | 

. تازه خوابم برده بود اومد به خوابم. بازم داشت گریه می کرد.ازش پرسیدم چیه چراباز داری گریه می کنی؟جوابمو نداد گفتم جات راحت نیست؟ گفت نه خوبه ..پس چی شده؟ خدایا. خدایا  نمی دونم چرا هر وقت یادش میافتم این خوابو می بینم اون چی می خواد به من بگه با گریه هاش؟چرا همش ناراحته..حمیدو میگم پسر عموی 21 سالم که چند وقت پیش فوت کرد.... من و حمید یکی دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم ولی همیشه با هم بودیم حتی چند ساعت قبل از مرگش.

 حرف زدن های توک زبونیش هیچ وقت از یادم نمی ره .برا رفتن خیلی جوون بود.پسر خوبی بود. یه پسر ورزشکار با کلی آرزو اما... حیف شد.یادش به خیراونموقع ها هر وقت با هم دعوا میکردیم به من میگفت سیب سرخ. آخه، همیشه خدا زمستون لپام قرمز بود وقتی میخواست کلاس اولی بشه با من اومد با هم رفتیم مدرسه.آخه تو یه مدرسه بودیم  بعدم تقسیم شدیم. دخترا صبح، پسرا بعد از ظهر.چه ذوق زده بود اون روز. چرا خدا دستچین می کنه..من و حمید هر چند یه مدتی از هم دور بودیم ولی همیشه هوای همدیگه رو داشتیم. داداش کوچیکم بود حمید .میدونید مرگش برای منی که چند ساعت قبلش

 باهاش بودم خیلی سخت بود خیلی سخت. درسته نتونستم خیلی براش گریه کنم. ولی هر چی بود ریختم تو دلم.  الان درست ساعت 4 صبح.  یه عقده تو گلومه میترسم خالی بشه. میترسم با صداش همه بیدارشن.ولی نه انگارخودش بی صدا داره میاد. دو هفته پیش چهلمش بود نتونستم برم خیلی سعی کردم اما نشد.میدونم مرگ حقه ولی بعضی ها رو خدا خیلی زود میبره به خدا. حمید ما هم یکی از اونا بود. نمی دونم میتونم فراموشش کنم یا نه؟

میگن از دل برود هر آنکه ار دیده رود. خدایا یعنی دیگه باور کنم رفت؟  باور کنم برا همیشه نیست؟دیگه صداشو نمیشنوم؟ سخته خیلی هم سخته.میخوام فردا صبح بعد از نماز عید فطر برم امام زاذه صالح براش دعا کنم شاید اینجوری دیگه وقتی تو خوابم می یاد با خنده بیاد.    

نوشته شده توسط سارا در ساعت 3:57 | لینک  |