تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

امروز صبح می خواستم برم دانشگاه. شب خواب دیده بودم دارم گریه می کنم ولی نمی دونستم برای چی.دودل بودم برم یا نه. بالاخره تصمیم گرفتم ساعت دوم برم. اگه می دونستم چه اتفاقی ممکنه بیفته هیچ وقت نمی رفتم.

مترو شلوغ بود مثل همیشه. یه بلیط برا ایستگاه شهید مدنی گرفتم رفتم بالا. وقتی قطار اومد همه هجوم می اوردن تو من هم یکی از اونا. خدا بگم چی کارشون کنه که این واگنهای خانمها رو ازهم جدا کردن .یکی این سر قطار یکی هم اون سرش.  اولیش که اینجوریه دومی هم دل شیر می خواد از بین اون همه آدم بگذری و خودتو برسونی بهش. ولی برای من دیگه درس عبرت شده که بخوام سوار اولی بشم. راستش ساعت دوم باید کنفرانس میدادم برای همین وقتی سوار شدم چون مسیرم طولانی بود و توفکر درس هم بودم اصلا حواسم به کیفم نبود تو یه عالم دیگه بودم خلاصه. ایستگاه توپخونه که رسیدیم باز مثل موقع سوار شدن هر کی میخواست زودتر بره بیرون.

وقتی خلوت شد یه جای خالی پیدا کردم و نشستم غافل از اینکه چه بلایی سرم اومده. دو سه ایستگاه بعد که مدنی بود میخواستم به دوستم زنگ بزنم دستمو کردم توکیف موبایلو در بیارم... دیدم نیست گوشی نازنینم نیست  همه جارو گشتم نبود.تازه فهمیدم چرا خانم پشتیم همون خانم دزده!!  همش هلم می داد. منو بگو که فکر میکردم جاش راحت نیست هی براش جا باز می کردم حالا دیگه رسیده بودم.

نمی دونستم چی کار کنم  تنها فکری که به نظرم اومد این بود که برم بیرون بهش زنگ بزنم خواهشش کنم  برش گردونه. پیش خودم گفتم بهش میگم هر چی بخوای بهت میدم آخه خیلی دوسش داشتم همش 2 هفته بود خریده بودمش. زنگ زدم در دسترس نبود.پس زنیکه نامرد!! هنوز اون تو بود یه نیم ساعتی مرتب شماره می گرفتم امیدوار بودم برداره اما نشد. دیگه واقعا گریم گرفته بود زنگ زدم دوستم گفتم اس ام اس براش بده شاید خانم دزده !! دلش به رحم بیاد  گوشیو برگردونه!!

بیشتر از این نمی شد اونجا بمونم همین جوری که داشتم  می رفتم و می گفتم خدا لعنتت کنه بند کفشم باز شد نزدیک بود بخورم زمین .نمی دونستم خدا دزدا رو هم دوست داره .. راه افتادم اومدم دانشگاه.  وقتی رسیدم تازه فهمیدم باید برم برا مسدودی سیم کارت .به اونی که اون روز برا رسوندنم جریمه شده بود زنگ زدم بیاد دنبالم. هنوزسر جریمه اون روز عصبانی بود گفت عمرا اگه بیام خلاصه اومد و رفتیم سیم کارتو مسدود کردیم و برگشتم اما چه فایده هم 5 نمره رو از دست دادم هم  گوشیم رفت........

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:40 | لینک  | 

چند روزی می شد که تو حاله خودش بود. کم و بیش میدونستم چشه ولی منتظر بودم خودش بگه. تا اینکه دیروز زنگ زد گفت می خوام ببینمت. سرم شلوغ بود .گفتم بزار برا یه روزه دیگه. خواهش کردهمین الان برم. رفتم. خیلی گرفته ،  ناراحت بود. گفتم باز دعوا کردی؟ هیچی نگفت، یه کم گریه کرد بعد گفت: آخه چقدر باید تحمل کنم مگه من چی کار کردم. ازاس ام بازی و اینترنت بازی هاش و بی حوصلگی هاش تو خونه گفت و اینکه توی لیست پیامهای گوشیش چی ها دیده .... ازم پرسید به نظر تو چی کار کنم؟ گفتم باهاش حرف بزن .بهش بگو اگه دوست داره دست از این کاراش ورداره. بگو چی از من میخوای ؟ دوست داری چه جوری باشم؟انتظارت از من چیه؟ اینا مهمه، ازش بپرس. خداییش وقتی میرفتم خونشون خیلی با هم خوب بودن، اینجوری نشون میدادن. بهش گفتم شما که اصلا بهتون نمی یاد با هم مشکلی داشته باشین  با هم خیلی خوبین. گفت همه چیزو نمی شه گفت و نشون داد.گفت باهاش حرف زدم. میگه من عاشق نو نیستم. و نمیتونم هم بگم که دوست دارم. ولی تویه چیزای دیگه داری. تحملت، خوش برخوردیت و ... واسه این چیزاست که هستم. آخه این هم شد زندگی؟ میگفت تا حالا نشنیده بودم دو نفر واسه این چیزا با هم باشن ، زندگی کنن. میگفت بهش میگم تو دیگه بچه نیستی آخه این کارا چیه؟ میگه اونجوری که تو فکر میکنی نیست.فکر میکنه من هیچی حالیم نیست. میگفت من هم بی خیال میشم. میگفت دیگه حوصله دعوا وکتک کاری ندارم. فقط میخندم شاید دست از این کاراش ورداره.بهش گفتم چرا جدا نمیشی؟ گفت ازمشکلات بعد از طلاق میترسم. میدونم یه روز ازش جدا میشم ولی نمیدونم کی.       

 گفتم اینجوری خودتو نابود میکنی. گفت به جهنم دیگه برام فرقی نمی کنه بزار هر چی میخواد بشه.گفتم میخوای من باهاش حرف بزنم؟ بهش نمیگم تو گفتی.فقط  دلیل ناراحتیتو ازش بپرسم.گفت نه. میفهمه.  گفتم برین مشاوره حرفاتونو اونجا با هم بزنین  انتظاراتتونو بگین هر دوتون. گفت به این چیزا اهمیتی نمیده میگه بچه بازیه .گفتم خودت برو. گفت یکی دوباری رفتم ولی چیزایی که خواسته بود نتونستم انجام بدم . یه شرایطی داشت که تو خونه پیدا نشد. گفتم تو هم تلافی کن توهم همون کارایی که اون میکنه همون کارارو انجام بده. آخه مردا رو این چیزا حساسا. گفت چی میگی تو. اون موقع که حالشو داشتم اهلش نبودم حالا برم دنبالش. نه نمیتونم.ازش پرسیدم تو چی تو دوستش داری؟ گفت نمیتونم بگم آره یا نه چون نذاشت  یا  شایدم خودش نخواست نمی دونم .فقط میدونم باید تحمل کنم. وقتی میخواست بره گفت : به همین چیزا میگن خیانت نه؟ نمیدونستم چی بهش بگم.   

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:51 | لینک  | 

داره بارون می باره اگه اشتباه نکنم اولین بارون پاییزیه امساله . یه دفعه دلم براش تنگ شد.  اومدم اینجا میخواستم خیلی چیزا براش بنویسم، اما نتونستم برا همین ۲ بیت از شعرشو اینجا نوشتم تا بدونه چقدر دوستش دارم و چقدر به یادشم.

من اسیر نظرش غیر نظر نیست مرا

به جز از شور دلان شور دگر نیست مرا

هوس باده مرا و نظر مست مرا

پیش این مست دلان غیر سحر نیست مرا

نوشته شده توسط سارا در ساعت 16:15 | لینک  | 

معلوم بود از اوناییه که بایدهر صبح آفتاب نزده با یه کیف ابزار و لباس کار سر میدون حاضر باشه وگرنه اون روزشو مثل امروز علاف خیابوناست. خوب همه جارو نگا کرد حواس کسی بهش نباشه سریع اومد جلو و با یه لحن کشداری گفت: سلام چطوری عزیزم؟ تا برگشتم ببینم کیه اثری ازش نبود!!

نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:11 | لینک  | 

ظهر زنگ زد گفت میام دنبالت برسونمت دانشگاه. گفتم نمی خواد خودم میرم.گفت نه دوست دارم برسونمت !! با اینکه چشمم آب نمی خورد گفتم باشه بیا  گفت: بیا سرجلال آل احمد. گفتم بلد نیستم . طبق معمول گفت خوب از بس خنگی!! گفتم یا نگو می رسونمت یا بیا در خونه. خلاصه اومد و چشم شیطون کور با هم راه افتادیم .

میدون  سپاه که رسیدیم یهو گوشیش  زنگ خورد نمیدونم  کی بود تا اومد بگه الو یه  آقا پلیس خوشگل اما دودزده  جلوش سبز شد و گفت بزن کنار! می دونستم خیلی وقت بود جریمه نشده بود !  جا خورد انتظاره اینجوری خراب شدنو نداشت تازه کمربند هم نبسته بود نگه داشت رفت قربون صدقه رفتن و زبون بازی ..منو می گی آی دلم خنک شد..چراشو هم نفهمیدم فقط می دونم حال کردم که داشت به پلیسه التماس می کرد!  به پلیسه گفت:عجله دارم  کلاس داره این دیرش میشه. گفت: به من چه! گفت: روزنامه نگارم یه وقت دیدم گزارشای بد بد از پلیس نوشتم ها!! گفت به من چه بنویس!  پشت فرمون با موبایل صحبت کردی کمربند هم نبستی سر جمع می شه ۲۰۰۰۰ تومان بهت تخفیف می دم  ۱۳۰۰۰ تومان می نویسم! جریمشو گرفت و مثله بچه آدم سرشو انداخت پایین و راه افتاد.  تا رسیدم در دانشگاه اون غر غر می کرد و حرص می خورد و من فقط تو دلم غش غش می خندیدم!!

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:55 | لینک  | 

یه هفته است مثلا تو دانشگاه نمایشگاه قرآن برگزار کردن. همینجوری هوس کردم برم ببینم چه خبره اونجا ولی اینجور که معلومه نماشگاه همه چی هست الا قرآن راستش همه جور کتاب اونجا پیدا می شد از قصه های حسنی  و ملا نصرالدین گرفته  تا رژیم درمانی و ناصرالدین شاه و تاریخ مشروطیت کسروی...!!

دریغ از قرآن و حتی یه جلد مفاتیح . از پسر ریشوی تسبیح به دست پرسیدم آقا پس قرآناتون کو گفت فعلا نداریم خندم گرفت. گفتم بابا نمایشگاه قرآنه اونوقت قرآن نداری ؟

خلاصه همینجوری که داشتم اسامی کتابا رو مینوشتم اونم زیر چشمی نگاه میکرد دوزاریم جا افتاد که باید در برم وگرنه.....

خب من هم در رفتم دیگه

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:7 | لینک  |