تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

 

هنوز هم بعد از گذشت چند ماه از اعلام نتايج، ناخودآگاه هر روز سايت دانشگاه آزاد رو باز ميكنم و دنبال اسم خودم ميگردم.....

هر دفعه دلم ميخواد چيزي غير از «داوطلبي با چنين مشخصاتي موجود نيست» ببينم اما........

آخ كه چقدر دلم ميخواست ارشد قبول شم.....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 9:17 | لینک  | 

اصلا حوصله ندارم......اصلا
نوشته شده توسط سارا در ساعت 10:13 | لینک  | 

دلم برای محرم تنگ شده

دهه محرم که می رسد، ملت انگاری که روزها از عمل به سنت و فرهنگ قومی خود بازمانده باشند، یک شبه علم و کتل، سنج و دمام ،ساز و نقاره ،  طبل وزنجیر، پرچم و شمایل ، پیرهن های سیاه و شال های سبز خود را بیرون می آورند وکوچه و بازار شهر هزار اقوامی مثل تهران می شود نمایشگاه عرضه سنت ها و خرده فرهنگ ها و آوردگاهی برای برتری جویی قومی از قومی و فردی از فردی.

در کوچه ای سنت بر مذهب چیره می شود و آن سوترک مذهب گوی سبقت را از سنت و آداب ویژه محرم ایرانی ربوده است و ... و سالهاست که محرم های ایرانی با همه فراز و فرود هایش عاشورای سالهای میانی قرن اول هجری را برای شیعیان علی روایت می کند و زمان به پیش می رود...

تنوع رسوم و آداب ها در ایام بزرگداشت این دهه مقدس شیعه گاهی چنان چشم را می نوازد که انگار سه گانه عاشوراساز محرم یعنی حسین ( ع) ، ابالفضل(ع) و زینب(س) بعد از هزار و چهارصد سال شهر به شهر و دیار به دیار دوره می گردند و قیام عاشورا را با همه واقعیت ها و مظلومیت های تاریخی اصحاب حسین برایت روایت می کنند

و گاه در کوچه پس کوچه های شهر، این جلوه نمایی ها آنچنان به سمت خرافات و آداب سست و بدون فلسفه پیش می رود که چشم نوازی جای خود را به چشم خراشی می دهد ....گاه این آوردگاه سنتی و مذهبی تا حد یک چشم و هم چشمی دست چندم و چشم درآر! فرو می نشیند ..گاه در کوچه پس کوچه  های شهر در دل دهه محرم دلت برای خودت هم تنگ می شود چه برسد به محرم و عاشورا....

دلم برای محرم های ساده و بی شیله پیله دهدشت خودمون تنگ شده ،  هیات دشمن زیاری ها، طیبی ها ، حتی  برای هیات گنده لات های محله جابر....  دلم برای حلیم پزون شب تاسوعا و بیدار ماندنها تا سحر  و حرف زدن های خاله زنکی با دخترای همسایه  دور شعله های گاز و پاتیل حلیم تنگ شده است.. دلم برای یک محرم  اصیل تنگ شده است .....

قرار گذاشتیم بریم هیات خوزستانی ها مقیم تهران..شاید بتونم به عنوان یک جنوبی  اونجا محرم واقعی را احساس کنم...

این پست یه کم قدیمیه.........

نوشته شده توسط سارا در ساعت 10:18 | لینک  | 

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی ، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی ، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

نوشته شده توسط سارا در ساعت 11:5 | لینک  | 

 

۱۷ مرداد ماه روز خبرنگار  اول از همه بر گل سر سبد ایران زمین روزنامه ایران یعنی خودم!!!!!! بعدش بر همه خبرنگارا  و فعالان این حوزه مبارک............

نوشته شده توسط سارا در ساعت 10:29 | لینک  | 

خبرنگار ایرنا برای معرفی یکی از روستاهای تاریخی چهارمحال و بختیاری لید جالبی !!!!! نوشته گذاشتمش اینجا شما هم بخونین و ربطشو بهم بگین!!!!!!!!!

روستاي سرآقاسيد؛زندگي در تنگنا  

« شما صبح تان را چگونه آغاز مي کنيد يا نه اصلا صبحانه خود را چگونه تنظيم مي کنيد آيا مانند سريال هاي تلويزيوني فقط مربا و کره و عسل و تخم مرغ و شير مي خورديد يا همراه صبحانه تان نيز چند ليوان آب پرتقال خنک و سرد را نوش جان مي کنيد.    

 روز داغ تان را چگونه مي گذرانيد آيا هنگام خروج از منزل از کرم هاي ضد آفتاب مدل جديد فرانسه و ايتاليا بهره مي گيرد يا تنها به کرم هاي ضد افتاب و عينک هاي آفتابي ارزان قيمت چيني بسنده مي کنيد. عصرهاي تابستاني آيا کولرها به خوبي شما را خنک مي کند، يا فقط روي کاناپه هاي ترکي مشغول تلويزيون تماشا کردن هستيد و هي بستني مي خوريد. براستي آيا رنگ موي جديد با برندهاي معتبر فرانسوي و لاک ناخن و روژل لب هاي طلايي سويسي توانسته است شما را راضي نگهدارد يا شرکت هاي آرايشي بايد دوباره سرفصل هاي مشتري مداري را مرور کنند. فرم لباس هاي بدن نما چطور؟ آيا متناسب با ذائقه تان هست، آيا هنوز مدل کفش هاي جردن و نات بوک روي اعصاب تان راه مي رود يا دوست داريد کفش هاي پاشنه بلند اروپايي نوک شيطاني خود در بازار شهر نشان دوستان تان بدهيد. بي خيال، ايام خوش خيالي بي حالي تان به کام! هرچه باشد شما بچه شهر هستيد، ما بچه روستا، کدام روستا، شما از کدام روستا حرف مي زنيد، روستايي به نام" سرآقاسيد" که در پيچ هزاره هاي کوه و سنگ گم است و هيچ نشاني از خط لب و ريمل و سرخاب و ماتيک در آن ديده نمي شود.»

راستش من که ارتباط بین سرخاب و لباس بدن نما و رژلب و کرم ضد آفتاب خارجی یا ایرانی و کفش نوک شیطانی!!!!!  با معرفی  و برشمردن کمبودهای یه روستای تاریخی این استان رو  نفهمیدم به خدا!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:34 | لینک  | 

خداجون منو از دست اين حيدريان مثلا دبير راحت كن..........آمين

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:15 | لینک  | 

سلام خسته نباشید!؟

 فرمانداری سبزوار رو می خوام لطفا!

بعد از گرفتن شماره از اپراتور مخابرات سبزوار که همون ۵ تا شماره رو حداقل ۵ دقیقه طول کشید تا اعلامش کنهُُ، با روابط عمومی فرمانداری تماس گرفتم و شماره آقای عنبستانی استاندار جدید چهارمحال و بختیاری( استانی که  من دبیر سرویسشم تو ایران زمین) رو برای یه مصاحبه دست اول بعد از کلی توضیحات  خواستم.

آقاهه بدون گوش کردن و یه کوچولو فکر کردن میگه خانم نمی تونم شماره رو بدم ناراحت میشن. شما اگه کاری داری می تونی با خانمشون صحبت کنی!!!!

آقا من چیکار به خانمشون دارم ؟؟؟؟؟؟ شماره خودشونو می خوام؟؟؟

خانم الان تهرانن ایشون ... شما با خانمش صحبت کنین. اگه بگه چرا شمارو دادین چی بگم؟؟؟

آقا من اصلا نمیگم شماره رو از شما گرفتم.

لازم نکرده خانم؟؟؟؟!!!!!!

خلاصه با کلی بحث جدی و شوخی و کلی توضیحات دوباره که میخوام مصاحبه کنم  و با خانمش کاری ندارم و اصلا من از دوستاشون نیستم و نمیشناسمشون و .......شماره رو از آقاهه گرفتم.

زنگ زدم استانداره گفت تا بعد از معارفه مصاحبه نمي كنه اما بهم قول داد اولین مصاحبه با رسانه ها مال من باشه.؟؟؟!!!!! به همین خیال باش...

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 11:0 | لینک  | 

 

زنده ایم و هستیم همین طرفها...

 اما حس و حال نوشتن نیست

حس و حال بیرون رفتن  هم نیست.

از همه مهمتر حس و حال درس خوندن که دیگه اصلا نیست .انگار نه انگار ۲۰ روز دیگه امتحان ارشد داری.تا میای کتابو دستت میگیری با خودت میگی بزارحالا..!! از فردا شروع میکنم.اونوقت همه جا پز میدی امسال ارشد حتما قبول میشم.

بعدش میای بعد مدتها  یه اهنگی گوش بدی .ام پی۴ رو روشن میکنی ،ابی میاد و چشمای منتظرش. حالتو بیشتر خراب میکنه و  و بی خیالش میشی. بعد میری سراغ ماهواره .اونم حوصله ات رو سر میبره.

از دوستان قدیمی هم که اصلا خبری نیست.......

خلاصه فعلا ماییم و بی حوصلگی ها...

چه چرت و پرتایی اینجا نوشتم.....بزارین به حساب  بی حوصلگی و یه روز خسته کننده

نوشته شده توسط سارا در ساعت 17:51 | لینک  | 

گفت:تو آنجا بار دیگر متولد می شوی،عشق را می بینی،حس می کنی و باز هم می میری اما با عشق می میری!گفتم:آنجا تنها بندگان خاص تو هستند که می آیند مرا چه به دیدن گنبد سبز،مرا چه به دیدن غربت بقیع،اصلا مرا چه به رفتن به سفر عشق!

در مدینه قدم زدن باورش برای من سخت نبود،غیر ممکن بود!گفتم اصلا که گفته است که فقط آدم های خوب می توانند آنجا بیایند؟چرا مگه بدها دل ندارن؟شب است و هنوز سحر نشده است و هنوز در باور من نگنجیده است.خودش خواست و دعوت کرد.....

بر گرد گنبد سبز می چرخم و چشمانم لحظه ای را شکار کرده است.از گنبد سبز با همه سبزینه اش دل می کنم چشم بر می دارم. یکی گفت آن سوتر بین الحرمین است. اما نه غربت دلم دو چندان می شود.این اشک های سرد امانم را بریده است.آه که چه غربت کبودی!می خواهم از دلتنگی های این شهر دل بکنم اما برایم به سان مرگ سخت است دل بریدن.می خواهم دلتنگی هایم را با عشق در میان نهم .می خواهم به قطب عالم امکان بروم.آنجا که شاهزاده و گدا یکی است.آنجا که عدل قامتی دارد به بلندای خدا!

کعبه آمال من ...روبرویش فقط سکوت می کنم.اینجا همه هستند زن و مرد، سیاه و سفید، کودک و پیر فرق نمی کند که، این جا تنها تو هستی و او .که یکی هست و نیست جز او،وحده لا اله الا هو...شاید این جا تنها نقطه ای از زمین باشد که نفس اماره در آن مرده است.اینجا نمی توانی حب مال داشته باشی وقتی تماما کفن پوش شده ای. یکدست سفید شده ای.

دوست داری اینجا و در آخرین میثاق گاه عشق وعده ای با معشوق ببندی و دلت را همرنگ همین لباست کنی و برای همیشه در سینه ات بگذاری اش معصوم معصوم. اینجاست که هق هق گریه جای همه چیز حرف می زند و تو ناخودآگاه یاد عشق می افتی یاد غریب عصر جمعه ها ...دعای فرج را غرق در اشک می خوانی و باز بر می گردی به همان خانه اول تو روبروی اول و آخر ایستاده ای .این جاست که باز به خود می گویی بگو تو هم  هر چه می خواهد دل تنگت بگو... اینجا هر سو که رو کنی تنها اوست. اشک می ریزی و صفای دل می خواهی. مغموم از گشته  خویشی و طلب بخشش داری و نمی دانی به کدامین روی اینجا نشسته ای.

پينوشت:امروز اولين سالگرد لباس احرام خريدنم بود اين پستو گذاشتم.يادش به خير

نوشته شده توسط سارا در ساعت 15:23 | لینک  |