تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

 

به چه مشغول كنم ديده و دل را كه

 مدام

دل تو را مي طلبد

ديده تو را مي جويد

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:48 | لینک  | 

 

گرگ ها خوب بدانند،در اين ايل غريب

گر پدر رفت تفنگ پدر هست هنوز

گر چه مردان قبيله همگي كشته شدند

توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست ،نترسيد كه در قافله مان

دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:3 | لینک  | 

 

نامم را که برای رفتن اعلام کردن،شدم مسافر رفیع ترین و آسمانی ترین نقطه ی زمین خاکی.لاهوتی ترین مکان ناسوت.  حس غریبی بند بند وجودم رو گرفته.

دیگه وقتش شده، لبیک لبیک گویان ۵ شنبه ۲۹/۱۲/۸۷ میرم.

ایشالله قسمت همه اونایی که می خوان بشه.نایب الزیاره همه هستم.

خوب و بد خودتون ببخشید.

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:11 | لینک  | 

 

حدود یه ماهی میشه که کار کردن در سرویس های اقتصادی روزنامه های نیم بند خصوصی رو ـ با همه تجارب تلخ و شیرین ـ سپردم به اهلش و سر از روزنامه ایران درآوردم. فعلا به عنوان مسئول ویژه نامه روزانه یکی از استان هاو مانند حدود صد نفر تحریریه ساختمان شماره 2 این روزنامه باید در زمین دولت نهم توپ بزنم! اینجا هر روز ایران زمین به عنوان ضمیمه استانی روزنامه تهیه و لای ایران اصلی راهی استانها میشه.  

اما  دلیل نوشتن این پست اتفاق جالبیه که چند روز پیش تو مسیر پیاده روی تا  دفتر روزنامه برام افتاد. حوالی 8 صبح روز جمعه بود و خیابونا سوت و کور و خلوت و هر ازگاهی عبور موتور سیکلت ویا خودرویی سکوت را می شکست. سرم تو لاک خودم بود و برای گزارشی که باید تا قبل از ظهر نهایی کنم در ذهنم لید ردیف می کردم. وسطای راه متوجه نگاههای عجیب سرنشینان تک و توک ماشین هایی شدم که از کنارم رد می شدن. ماشینا سرعتشون رو هم که به من می رسیدن کم می کردن. اولش فکر کردم شاید تو این قسمت شهر عجیب باشه که یه خانم این وقت روز  تعطیل بیرون اومده. شایدم همشون از اون جور آدما هستن!! اما نه یکی دوتاشون که نگاه میکردن خانم بودن.... کم کم نگاهها و توقف ها زیاد شد.یه ماشین هم چند متر جلوتر ترمز کرد و یکی دو نفر با موبایل عکس گرفتن. من  که همچنان بی خیال و از همه جا بی خبربودم دیگه، حسابی به خودم مشکوک شدم ، داشتم سرتا پای خودم  رو محض احتیاط ورانداز  می کردم که یهو یه جونور گنده نرم و موزون درست چسبیده به مانتوم از بغلم رد شد..... یه سگ پشمالوی گنده درست هم هیکل و شکل بل توی کارتون بل و سباستین.... هول شدم و از ترسم جیغ کشیدم، بی هوا دویدم سمت پیاده روی اون ور  خیابون.... بل هم مسیرشو تغییر داد و اومد این ور خیابون. دستپاچگی منو که دید سرعتشو زیادتر کرد و رفت  جلوتر سر خیابون صاف توی مسیری که باید رد می شدم چمپاتمه  زد و وایساد. زل زده بود تو چشام. منو می گی با ترس و لرز و تردید دنبال راه در رویی، چیزی بودم و بل انگار که بعد از سالها سباستینش رو یافته هیچ رقمه ول کن نبود... ولی خدایی من بیچاره چه شباهتی می تونستم به سباستین داشته باشم. یه آقایی که اون ور خیابون داشت جلوی مغازه اشو مرتب می کرد ترس و دستپاچگی منو که دید گفت: شما حواستون نبود سگه از اون بالا اول خیابون که پیچیدین دنبالتون بود، ما خیال می کردیم سگ شماست.... با عجله و بریده بریده گفتم: ‌نه آقا من سگم کجا بود...

انگاری سگ پشمالوی گنده اصلا ول کن نبود، من رفتم و اون اومد، اون رفت و من اومدم،  کوچه به کوچه و خیابون به خیابون... من با ترس و لرز و تردید و اون مطمئن و سرخوش.... هر ازگاهی ازم جلو می زد و سر اولین کوچه می ایستاد تا مسیرم دستش بیاد و دوباره میفتاد دنبالم... خیالم راحت شده بود که از حمله و پارس و گاز گرفتن خبری نیست اما بازم ترس و  دلهره راحتم نمی ذاشت. با خودم گفتم بالاخره که چی... حالا اگه پله های روزنامه رو گرفت  و پا به پام راه افتاد و اومد بالا توی تحریریه، چه خاکی تو سرم کنم....؟!  پیچیدم تو کوچه روزنامه، بل هم پیچید و ازم جلو زد و چند متر جلوتر باز وایساد .نگاهش مهربون بود وعجیب.... دیگه هیچ ازش نمی ترسیدم، اما از سردبیرمون می ترسیدم.. نکنه بل بخواد بیا بالا....دوباره و جلوتر از من راه افتاد از در ساختمون روزنامه که رد شد، نفس راحتی کشیدم. سریع رفتم سمت در، خیالم که راحت شد وایسادم دوباره نگاش کردم.. برگشت، اون طرف کوچه روبروی در ساختمون وایساد... نگاهش عجیب بود.....

حدود یه ساعت بعد یکی دوتا از دخترای روزنامه که اومدن بالا داشتن تعریف می کردن یه سگ گنده و پشمالوی خوشگل جلوی روزنامه ووایساده ..با موبایل ازش عکس گرفتیم ...و موبایله دست به دست گشت وگشت و رسید به من..  خودش بود ، نگاهش خیلی عجیب بود ....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 17:4 | لینک  | 

ابتکاراولین جایی بود که کار روزنامه رو شروع کردم . اولش به عنوان کارآموز می رفتم اما با رفتن دبیر سرویس دانشگاهش شدم خبرنگار ودبیر سرویس دانشگاه واین آواخر هم بانک و بیمه .وکیلی بهم فرصت رشد رو داد. ابتکار برام سکوی پرتاب شد. بعد از جشنواره مطبوعات پارسال تونستم علاوه بر سرویس دانشگاه سرویس سیاسی هم برم و بشم خبرنگار پارلمانی.با ابتکار تو اولین جشنواره فانوس وارت علوم شرکت کردم و اتفاقا تو گزارش  اول هم شدم. اما وکیلی این اواخربد اخلاق شده بود و احساس کردم دیگه نمی خواد براش کار کنم .اما چون جو اونجا رو دوست داشتم و با بچه هاش بخصوص خانم فرزانه و غنایی و محسنی و ذهبی به اصطلاح راحت بودم  به روی خودم نمی آوردم و بیخیال بودم .تا اینکه بالاخره بعد ازسه سال کار کردن جمعه هفته قبل اومدم بیرون. یه هفته بیکاری و بعدش یه روزنامه دیگه درست یه خیابون بالاتر ازابتکار. حالا هدف و اقتصاد هستم. یه روزنامه اقتصادی با 4 نفر تحریریه.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 16:33 | لینک  | 

ای اول....

اول سال را بر ما نوروز و نوروزمان را نوتر گردان....

تا جامه و جان هر دو را نو کنیم....

وای دگر گون کننده صفت و حالت ها...

حال ما را به بهترن حالت تغییر ده.....

نوروزتان پیروز...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:46 | لینک  | 

 

 نرخ رو به افزايش بيکاري در بين دانش  آموختگان دانشگاهي لزوم تجهيز اين افراد را به طيف  گسترده مهارتها صد چندان کرده و اين امر در درجه  اول به خواست و اراده دانش آموختگان و در درجه دوم به افزايش کيفيت و کميت انواع دوره ها در دانشگاهها بستگي  دارد.گزارش حاضر به منظور سنجش نيازهايي است که دانشجويان مايلند از طريق فعاليتهاي آموزشي ،مشاوره اي، اطلاع  رساني، کارآموزي و پژوهشي دانشگاه دريافت نمايند تا پس از اتمام تحصيلات در فرايند پيچيده و دشوار جستجوي  شغلي و کاريابي زود تر به نتيجه برسند. در کشور ايران، پس از رقابت سخت و طاقت  فرساي کنکور ورودي دانشگاه، افرادي که موفق به ورود به دانشگاه مي شوند، با ورود به دانشگاه تقريبا تمامي آرزوهاي خود را تحقق  يافته مي بينند و تلاشي در جهت افزايش مهارتها و توانمنديهاي خود نمي کنند. چه بسا در پيرامون فرد انواع دوره ها و کارگاه هاي آموزشي وجود داشته باشد ولي او به کلاس هاي درسي خود در دانشگاه اکتفا کرده و از گذراندن دوره هاي آموزشي ديگر صرفنظر مي کند در صورتي که همين کارگاه ها و دوره هاي تکميلي مي تواند در سالهاي نه چندان دور، وي را از ساير جويندگان کار متمايز سازد. به هر حال اين دوران پر شور و نشاط به پايان مي رسد و براي بسياري از دانش  آموختگان، شايد امکان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر مهيا نشود و فردي در رقابت  شديد تصاحب فرصت هاي محدود شغلي موفق تر است که از اين دوران طلايي بهره بيشتري برده و خود را به انواع مهارتها مجهز کند.در چند سال اخير معضل بيکاري مهمترين چالشي بوده که دولت مردان کشور در صدد مقابله علمي با آن بوده و هستند. چالشي که به اعتقاد بسياري از کارشناسان اقتصادي و اجتماعي بزرگترين دغدغه دهه 80 است و بحرانهاي ناشي از آن در سال هاي آغازين دهه 90 شمسي گريبان کشور را خواهد  گرفت. اين در حالي است که اشتغال و بازار کار به دليل ارتباط جدي با جنبه هاي انساني-مهمترين بخش توسعه- در فرايند برنامه ريزي و توسعه از حساسيت بيشتري برخوردار است. افزايش ظرفيت دانشگاهها که يکي از محورهاي اساسي توسعه مي باشد و فارغ التحصيل  شدن شمار زيادي از دانش آموختگان جوياي کار و افزوده  شدن اين تعداد بر جويندگان کار در سالهاي قبل، لزوم يک عزم ملي را براي ريشه کن کردن معضل بيکاري به عنوان ريشه تمامي معضلات اجتماعي و فرهنگي، مسجل مي نمايد. در اين بين نقش دانشگاهها به عنوان مجراي خروجي اين دانش آموختگان چشمگير است; دانشگاهها و موسسات آموزش عالي به عنوان متصدي امر آموزش با هدف آمادگي شغلي دانشجويان مي توانند حل بخشي از معضل بيکاري را بر عهده بگيرند و اين همراهي و همکاري تمامي اعضاي خانواده بزرگ دانشگاهي کشور را مي طلبد. نرخ رو به افزايش بيکاري در بين دانش  آموختگان دانشگاهي لزوم تجهيز اين افراد را به طيف  گسترده مهارتها صد چندان کرده و اين امر در درجه  اول به خواست و اراده دانش آموختگان و در درجه دوم به افزايش کيفيت و کميت انواع دوره ها در دانشگاهها بستگي  دارد. دانشجويان بايد بتوانند از طريق فعاليتهاي آموزشي مشاوره اي، اطلاع  رساني، کارآموزي و پژوهشي دانشگاه دريافت نمايند تا پس از اتمام تحصيلات در فرايند پيچيده و دشوار جستجوي  شغلي و کاريابي زود تر به نتيجه برسند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:33 | لینک  | 

 

 

روشنای چشمهایت.....

 

خواستم بپرسم

کی میرسیم خانه؟

خانه تویی

خانه منم

خانه ماییم در مسیر

تو بلند بالا در اوج

من همیشه در حضیض

بالا بلند

روشنای چشمهایت را

ز پیش پاهایم مگیر

کوچه تاریک است و دست انداز

راه طولانی است......

 

 

پينوشت:همینجوری.سوژه زیاده برا نوشتن. اما حوصله نوشتنش نیست.حتی اگه نوشته شده باشه، حوصله پابلیشش نیست.اگه پابلیش هم بشه… بیخیال.... فعلا اینو داشته باشین تا ببينيم چي پيش مياد

نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:14 | لینک  | 

 

جنبش110 روزه دانشگاه و دانشجو

 

«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی كه بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند.... دکتر علی شریعتی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:50 | لینک  | 

 همه جاي دانشگاه هست، تقريبا اكثر بچه ها مي شناسنش ، چپ و راست دخترا و شايد هم پسراي دانشكده  از امر به معروف و نهي از منكرهاش بهره مند مي شن.

به نظر سال جديدي مياد و ريزه ميزه ....  از ديد و به عقيده او ظاهرا همه  مستحق تذكرن مگه اينكه خلافش ثابت بشه.  اگه كسي رو ببينه تو لاك خودشه و سرش داره تكونكي مي خوره و سيمي چيزي ازش آويزونه فرضش بر اينه كه داره آهنگ گوش مي ده و  بلافاصله ارشادش مي كنه كه گوش دادن هر نوع موسيقي حرامه  و مستنداتش رو هم مي گه رساله فلاني و فلاني و فلاني .... 

مبارزه با آرايش و لاك ناخون و هر نوع قرتي بازي از اين دست هم كه جزء لاينفك اصول مبارزاتيشه و ظاهرا بنا داره كه تا ريشه كن نمودن هرگونه نيوا و ببك و... و ابزار آلات لازمه در سطح جهان از پاي ننشينه.... ظاهرا سر همين مسايل با  چند نفري  تا حالا دعواش شده ، اما بفرموده فرامين رسيده از بالا دست ، او نبايد ميدان را خالي كند و از رو  برود..  جالب اينكه خودش ميگه من تكليفم اينه كه ارشاد كنم ، خواه پند بگير خواه ... نگيري هم مي زنمت تا گريه كني و پند بگيري....!! ..چند روز پيش با بچه ها تو حياط بوديم  كه اومد و پيشمون نشست، بعد از تعريف كردن از لاك يكي از بچه ها ، از حرام بودن لاك و آلوده به گناه شدن با لاك حرف زد. خوب چون مي شناختيمش چيزي نگفتيم.اونم رفت اما و دو دقيقه ديگه برگشت و اين دفعه از حرام بودن بيرون افتادن موي سر و برداشتن ابرو و... سخن گفت و بعد موقع رفتن  هم گفت كه راستي حتي كرم ضد آفتاب هم حرامه ...و تمام و كمال امر به معروف و نهي از منكر و ارشاد كرد و رفت....

 

پي نوشت۱: ميگن يكي از روساي جمهور يكي از كشورهاي خاورميانه از همين جا شروع كرد و ريزه ميزه هم بود و بعدها شد رييس جمهور مي گم نكنه اين هم يه روز .....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:36 | لینک  |